( 24-1 )........یعنی تنها یکماه تا پایان دوسالگی
نمیدونم این روزها چطور میگذره...
آره پسر کوچولو موچولو و ریزه میزه ما فقط ۳۰ روز دیگه دو ساله میشی...
ماشالله خیلی ناز شدی...
خیلی باهوش تر از قبل شدی...
خیلی درست و خوب مفهوم حرفامون رو متوجه میشی...
اگه من و بابا حرف بزنیم شما تمام حواست به ماست که در مورد چی حرف میزنیم...
خیلی درست و زیبا همه چی رو تشخیص میدی بطور مثال در مورد ماشین ها :ماشین ها رو به اسم فامیلات میشناسی یعنی پژو ها رو با نام بابابزرگ میشناسی چون ماشینش پژو هست...سمندها رو عمو شنگ( هوشنگ) و هادی ومهدی و بقیه رو...ماشالله به هوش قشنگت...
عزیزم موقع اذان دست ها تو میبری بالا دعا میکنی و با خودت میگی باباجی...مادر جون ..ددی و... یعنی برای اینا دعا میکنی...
پامون رو که از خونه میزاریم بیرون با زبون خودت قشنگ همه چی رو نشونمون میدی از اون گنبد مسجد که فقط نوکش پیداست تا ماه که در اسمون ابی خیلی نامحسوس دیده میشه ماشالله حواست به همه چی هست...
صدای نیما پسر همسایه رو از بین صدای بچه هایی که در پایین بلوک بازی میکن خیلی خوب تشخیص میدی...
عاشق آب بازی و حمام هستی بیش از قبل...
مستقل شدی حسابی مثلا خودت همون یک ذره غذات رو مبخوری یا بستنی عصرونه رو خیلی قشنگ میخوری... هر کاری که مربوط به خودت باشه رو میخواهی خودت انجام بدی...
و هزاران هزارن شیرین کاری و شیرین زبونی هایی دیگه میکنی که اصلا در اقتضای سنت نیست یعنی کارایی میکنی که بچه های چهار پنج ساله انجام میدن...ماشالله به هوشت و جسمت
موهای بلند خیلی بهت میاد ما که عاشقتیم چه با مو چه بی مو
...


این وبلاگ رو با یاد خدا شروع و تقدیم میکنم به او که خداوند به ما هدیه داد (کودک عزیزم آروینarvin nekoei که در شنبه 12 مرداد 87 ساعت 21.55 دقیقه بالهای سفیدش را بسوی این دنیا باز کرد).