پسر ما

یه ضرب المثل هست که میگن بچه همسایه چقدر زود بزرگ میشه!!!

حالا ما خودمون خیلی وقتا یادمون میره که این پسر که تمام زندگیمون رو مملو از عشقش کرده روز اول ۵۴ سانت بود الان ماشالله یه مردی شده پا بپای ما ...

توی مهمونی های دوستان: ای ببین اینو این همون آروین کوچیکه هست چه بزرگ شده!

توی رستوران با همکاران بابا: وای نگاه کنید مثل مردا نشسته اخ یادتونه پارسال باید دنبالش میدویید!

توی پارک با دوستاش:یادتونه آروین بلدنبود از پله ها بالابره؟ ببین حالا خودش ازمیله راست هم بالامیره!

و جملاتی شبیه این که با دیدن دیگران گوشمون رو نوازش میکنه...

بعد میگم خدایا شکرت واقعا چه روزهایی رو سپری کردیم و چه روزهای سختی رو پیش رو داریم...

خدایا عاقبت پسر نازمون جگر گوشمون رو به خیر و خوشی بگذرون...

بقول مامانم میگه شما وقتی آروین رو نداشتید چیکار میکردید؟اخه میبینه که چقدر عاشقانه همو دوست داریم بجز رابطه فرزند و مادر و پدری شدیم مثل سه تا رفیق با هم.

آره حالا اون ریزه میزه ما ۴۲ ماه از زندگیش میگذره...

آنقدر قشنگ توجه به صحبت ها میکنه و اگر سوالی در ذهنش ایجاد بشه سریع میپرسه.تا جواب قانع کننده نگیره دست بردار نیست.

عاشق بازیه...بازی با بچه ها بازی با بابا و مامان بازی با اسباب بازی ها.

گفته بودم که به ازای کارای خوب چاپ چسپونده میشه و وقتی شد ده تا جایزه میگیری...حالا وقتی جایزه رو دریافت میکنی زود میپرسی مامان اگه ده تا چاپ دیگه گرفتم جایزم چیه؟ منم میگم.شما هم سعی میکنی زود ده تا چاپ رو بگیری تا زود جایزت رو بگیری... چند روز پیش دیدم رفتی صندلی اوردی به بابا زنگ زدی:الو سلام ددی استه نباشی...زود بیا خونه بریم کامیون بخریم ...-چی بابا جون؟اخه من ۱۰ تا چاپ گرفتم دیگه باید بریم جایزه بخریم!!!!!!!!!!!!!!!!(اخه دیدم اومدی چاپ ها رو شمردی ولی به من هیچی نگفتی کلک!)

شماره خونه خودمون و مادرجون رو بلدی بگیری.وقتی خونه مامان هستیم و میخوام تماس بگیرم خونمون میگی مامان من میخوام زنگ بزنم.

چند روزه که دوست داری کمک من ظرف بشوری و بعدش هم دستات رو کرم بزنی که مبادا دستت خراب بشه.

دیگه خیلی منطقی در درست کردن غذا کمک میکنی...مثلا یکبار ناهار گوشت ها رو خودت قلقلی کردی وقتی ناهار آماده شد زنگ زدی بابا یه توپ دارم قلقلیه آمادس بیا بخوریم...یا شکر پلو رو قشنگ برام قاطی میکردی و میریختی تو قابلمه و همینجور میگفتی به بوی حلوا میده!

بخاطر سرماخوردگیمون خیلی چیزها منع بود بخوریم...حالا وقتی میگم بیا فلان چیز رو بخور میگی مامان برای سرماخوردگی خوبه؟

خونه مادر که میریم زود میگی مادر مواظب خودت بودی؟ بلند شو میوه بخور...اگه نخوری ابصانی میشما!!! مادر نری تو حیاط سرما میخوری!!! مادر مادر نمازت رو خوندی؟مامان تیمم میگیره .وای اینجوری که نباید بخونی باید وضو بگیری اصلا بلد نیستی نماز بخونی مادر.

از همون اولش عاشق گشت و گذار و تفریح بودی...منتظر اینی که یک کلمه از دهن ما خارج بشه که بریم فلان جا...چی مامان چی ددی؟ چی گفتید؟ کجا بریم؟ گفتید میخوایید منو ببرید کجا؟

اگه راستش رو بخواهی خستم شد از تایپ.!!!!

اونقدر کارها و حرف های قشنگ میزنی که وقت تایپش رو ندارم.

خوشحالم از داشتن تو..........

خوشحالم از اینکه خیلی خیلی پسر خوبی هستی..........

خوشحالم از اینکه اصلا اهل بهانه گیری نیستی......................

خوشحالم که پسر منطقی و حرف گوش کنی هستی....................

پسر ما

خوشحالیم که تو رو داریم  

 

ماجراهای این ماه

الان که دارم مینویسم آروین و باباش پای تی وی خواب هستند...

 دو روز هست از خانه مادر برگشتیم خانه

از  اول دی رفتیم اونجا چون مادر جون عمل کمر داشت...روز یکشنبه من و مادر راهی بیمارستان شدیم...آنروز روز خیلی سختی بود. از ساعت ۱۱ صبح در اتاق انتظار بودیم تا ساعت ۴.۴۵ دقیقه که مادر رفت اتاق عمل و ساعت ۹ هم از ریکاوری به بخش منتقل شد...مامان هم که طاقت دوری مادر رو نداشت دو روز دور از شما در بیمارستان بود (این اولین بار بود که شب من دور از شما بودم ولی چون بابا بود از همه نظر خیالم راحت بود ) شما هم روزها پیش خاله فاطمه و شب هم بابا میامد در کنارت که راحت بخوابی...بابا خیلی خیلی تو این مدت زحمت کشید اگه اون اینقدر درک و مهربونی نداشت اصلا نمیشد.خدایا شکرت.

در کل انشالله که مادرجونمون خوب خوب باشه  سایه اش ۱۲۰ سال گرما بخش زندگیمون باشه.

شرمنده عمو هم هستیم چون آمدنش مقارن شد با این وضعیت و نتونستیم درست و حسابی ازش پذیرایی کنیم و دعوت کنیم خونمون...انشالله سفر بعدی جبران میشه.

شما هم در این یکماه همبازی داشتی پسر خاله و دختر خاله هها که از صبح تا شب با همدیگه کلی بازی میکردید از پلیس بازی آرایشگری فروشندگی پوشاک و میوه و آشپزباشی و بالاخره دکتر بازی که در طول روز حتما یکبار باید میشدی دکتر فرخی و کمر من رو عمل میکردی با کمک دستیارات! حالا که به خانه برگشتیم از صبح که بیدار میشی میگی من چیکار کنم با کی بازی کنم؟ تنهایی که نمیشه؟ میگم بزار خودم باهات بازی میکنم اما باز انگار من آدم نیستم میگی من با کی باز ی کنم  حوصلم سر رفته!( بابا میگه بزارچند روز بگذره دوباره عادت میکنه به خانه خودمون)

ماشاله خیلی شیطون و زیرک شدی...کتاب خواندن رو خیلی دوست داری...سعی میکنم جایزهات بیشتر کتاب باشه...

عاشق بازی با بابا هستی...فقط ددی...حتی وقتی گل یا پوچ سه نفره بازی میکنیم اگه من درست بگم اگه درست باشه اون دست خالی رو میاری طرف من و  میگی ددی جون درست گفته دیدی تو این نبود!

راستی یه سرماخوردگی هم سراغمون آمد که خیلی بد بود...چون هر کدوم مجبور شدیم دوبار بریم دکتر...طوریه که سرفه های شما هنوز ادامه داره...دکتر عکس از سینه شما نوشت وقتی رفتیم برای عکس ماشاله مثل یک مرد رو تخت رادیولوژی دراز کشیدی همون موقع بخدا گفتم خدایا هیچوقت هیچ بچه ای سر و کارش به این چیزا کشیده نشه ...شکر خدا چیزی نبود و گفتند حساسیته.انشالله زود خوب بشی خوشکلم...

کم کم داریم زمستان امسال رو پشت سر میزاریم ...انشالله که این ماه های اخری هم بخیر و خوشی بگذره.