تفلدددد

7سال گذشت...

گذشت و رسیدیم به امروز که پسرم یک فرد با سواد شده و وقتی متنی رو برام میخونه هزاران بار خدا رو شکر میکنم واقعا از خوندش لذت میبرم...

دیگه برای خودش مینویسه و به در و دیوار اتاقش میزنه...

زیر نویس ها و تیزر های تلوزیونی رو میخونه و ساعتش رو بیاد میسپاره...

علاقه وافر به فوتبال داره ماشالله تمام بازیکنان و تیم هاشون رو میشناسه...عشق فوتبالیش مسی و رونالدو و سوآرز و نیمار هست... تو کمد لباسیش کلی لباس ورزشی از این بازیکنا داره...طوریه که دفتر مشق هاشم فوتبالیه...

روزها سپری شد و این پسر قد کشیده و صد البته مستقل شده و عاقلتر از قبل...

دیگه کسی نمیتونه نظری رو تحمیل کنه بهش چون پاسخ کوبنده میشنوه از جانب پسر...

طبق میلش غذا میخوره...مخصوصا وقتی میره سر یخچال و خوردنی های مورد علاقش رو میزاره در ظرف و میاره میشینه میخوره من در وجودم خیلی خوشحالم...و متاسفانه دیگه هیچ غذایی رو نمیشه بزور بهش بدم بخوره...

اون مستقل میشه و کم کم اکثر ساعتش برای خودشه این روزها از ساعت 7میره پایین با دوستاش بازی و از قبل میگه اجازه است ساعت 9 بیام خونه عیبی نداره؟ اوایل من نگران میشدم اما میبینم پسرم از عهده کاراش بر میاد و البته اگه از 9 شب دیر تر شد تنبیه داره...

پسری که هر موقع آقا رضا میرفت سالن فوتبال اون روی سکو تشویقشون میکرد و در اخر بازی دو نفری بازی میکردند چون بزرگها شوتشون سنگین بود میترسیدم برخورد کنه و ضربه ببینه. برای اولین بار در سالن بخاطر یار کم رفت در کنار بابا و بقیه بزرگها بازی کرد.اما در اخرم یکی از دوستای بابا دیده بوده اروین قویه یه توپ محکم زده بوده تو دست های اروین که بابا کمپرس یخ گذاشته بود رو انگشت شصتش...

امسال تولد آروین فقط دوستای هم سن و سالش بودند خیلی خوش گذشت و شب خوبی بود چون بزرگتری نبود به بچه ها امرو نهی کنه و یا بهشون بخور نخور بگه و خیلی جالب بود همه بچه ها خوردنی هاشون رو تا اخر میخوردند...اینجا نتیجه اخلاقی داره که بچه ها رو ساعاتی باید بزاریم بحال خودشون.

اره پسر ما بزرگ میشه روزبه روز و ما هم روز به روز به سنمون اضافه میشه...

از خدا سپاسگزارم که پسرم سالمه امیدوارم عاقبتش ختم بخیر بشه...و سال های دراز تولدش بر پا باشه...

عزیز مادر و پدرتولدت مبارک

 

 


 

متفرقه:

 تنها ناراحتی ما در این ایام ناخوشی حال باباحاجی(بابای بابا)است خدا خوبش کنه چون خیلی دوستش داریم.

دوازدهمین سال با هم بودن

چهارشنبه 7 مرداد دوازده سال از روزی که خدای مهربون پیوندمون رو دراسمون و زمین بست گذشته 

از خدا میخوام که هم رضا هم آروین رو سالیان دراز در کنار خودم داشته باشم و وجودشان همچنان آرامش بخش وجودم باشه

شب چهارشنبه با پسر گلمون بیاد آن روز قشنگ اما پر استرس رفتیم بیرون البته بخاطر خوردن غذای زیاد خوردن اصلی ترین رکنش افتاد صبح روز 7 مرداد بله کیک سالگرد ازدواجمون رو ناشتا سه نفره خوردیمالبته من و پسر بی معرفت جز ابراز علاقه و مهربونی کادویی به بزرگ مرد خانه ندادیم و برعکس جفتمون از دستهای مهربونش کادو گرفتیم

بعدش من و آروین رفتیم خانه مادر جون و آقا رضا هم سر کار ....الان که مینویسم حدود دو ساعت از برگشتمون به خانه میگذره.اینم بگم رفع هرگونه سوء برداشتی بشه از ماندن چند روزه خونه مامانم !(روزایی که میریم خونه مامان و دو سه روز میمونیم برای اینه که آقا رضا بتونه راحتتر به اتمام کارای ماندش برسه.....وگرنه میتونم روزانه یا هفتگی مامان رو ببینم و دست بوسیش رو کنم بدون اتراق کردن...)

 

روزهای خیلی خوب

حدود یک هفته بعد از برگشت از مسافرت چند روزه به یاسوج بابا یا همون همسرمون تمام وقتش رو با ما سپری کرد

صبح ها با هم صبحانه میخوردیم باهم بیرون میرفتیم و سه نفری بازی میکردیم وهر روزش یا خونه مامانم بودیم یا خونه پدرهمسر بزرگوار...کلا خیلی خوب بود. معنی تعطیلات کامل داشت برامون...

اینم بگم که تو این روزا آقا رضا  به کارای مامان من  هم رسید دستش درد نکنه..همین که منو خونه ننم میبرد تا منو ببینه بزرگترین کار بوده

امروز روز دومی هست که دوباره مثل قبل کار و دانشگاه شروع شد و حتی ناهار خوردنمون هم بعد از ساعت 3 میشه....امیدوارم همچنان مثل قیل کاراش پیش بره..

خدا همه مردها رو سالم برا  برو بچشون نگه داره.