تبليغاتX
سرآغاز زندگی
سرآغاز زندگی
خاطرات من از تولد! تا ....
قالب وبلاگ

دوست دارم تو این پست بگم که

این عید خیلی فرق میکرد با سال های پیش

این عید پسر ما کارای جالبی کرد

این عید یک روز قبل از سال تحویل رفتیم برای رفتگان فاتحه بدیم اروین خیلی جالب دست گذاشت روی قبر و گفت مامان آقا جون و خاله شهلا اینجا عید میگیرند!!! گفتم مامان اونا پیش خدا عید میگیرند... بعد که رفتیم سر قبر علی. آروین گفت مامان چرا اینقدر پیاده میشیم؟ گفتم میخواهیم بریم سر خاک دایی گفت: اخی پس شما دیگه کی رو داری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(من که گریم گرفته بود ترکیدم از خنده)

این عید پسر ما قبل از سال تحویل حمام کرد و لباس پوشیدو چند لحظه بعد بمب سال تحویل منفجر شد گفتیم عید شما مبارک گفت دیگه عید شد!

این عید پسرمون سورپرایز شد با دیدن عیدی هایی که ددی براش خریده بود و اون تا آن لجظه خبر نداشت...انقدر ذوق زده بود که چیزی جز مرسی نگفت

این عید خیلی قشنگ عیدی هاشو خودش میگرفت

این عید لیلی و عمو هوشمند هم اومدند ایران و در کنارمون بودند و آروین دست لیلی رو میگیره با اینکه زبونش رو متوجه نمیشه باهاش بازی میکنه و جز (یس و نو) چیزی بلد نیست که بهش بگه...

این عید پسرمون خیلی به اندازه در مهمانی ها شیرینی میخورد و در روز بیش از دو تا شکلات نمیخورد جز اینکه باباجی بزور بکنه تو دهنش!

این عید بعضی روزا پسر گلی دیگه از مهمونی رفتن خسته میشد مخصوصا روزای اول

این عید پسرمون با ماهی ها دوست شده حسابی

این عید موقعی که مهمان می امد  آروین در پذیرایی کمک میکرد و در اخر به بچه ها هم عیدی میداد

این عید فقط تنها ناراحتی من این بود که مامانم هنوز خوب نشده

این عید شهر خیلی شلوغ بود و ما نتونستیم بریم جاهای تفریحی جز روز ۱۱ فروردین که رفتیم سمت سعدی و دلگشا خیلی اروم بود اخه دو روز قبلش بارون زده بود حسابی و خیلی از مسافرا رفته بودند ما قصد پیاده شدن از ماشین رو نداشتیم که عمو و زن عمو و عمه رو دیدیم پیاده شدیم شما حالا همش میگی دیدید چقدر خوش گذشت من شما رو بردم تفریح!

 سیزده بدر امسال هم با اینکه تصمیم نداشتیم با خانواده باباحاجی بریم بیرون اما رفتیم با این تفاوت که صبح زود همراه اونا نرفتیم بلکه خوابمون رو کردیم صبحانه رو تو خانه خوردیم طرفای ظهر رفتیم پیششون.از وقتی سوار ماشین شدیم گفتی کی میرسیم سیزده بدر؟ سیزده بدر کجاست؟سیزده بدر تفریحه؟.... بابا هم خیلی قشنگ جوابت رو میداد... در کل خیلی بهت خوش گذشت...شب که داشتیم برمیگشتیم خونه گفتی سیزده بدر تمام شد.خوش گذشت.

صبح چهارده هم که از خواب بیدار شدی اولین سوالت این بود که ددی لفته دانشگاه؟ عید دیگه تمام شد؟ خوب حالا که عید تمام شد ماهی ها رو چیکار کنیم؟

در کل تعطیلات خوبی رو داشتیم چون پسر ما روز به روز بزرگتر میشه و همراه و دوست خوبی برای مامان و بابا میشه...طوری بود که هر کسی شما رو در مهمانی میدید میگفت ادم وقتی آروین رو میبینه دوست داره ده تا از این بچه ها داشته باشه...

امیدوارم که هر روزت عید باشه و شاد و خندون باشی پسر عزیزم

[ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ 0:48 AM ] [ مامان آروین ] [ ]

مبارک ترین شب و خرم ترین روز..............به استقبالم آمد بخت پیروز

دهل زن گو دو نوبت زن بشارت..............که دوشم قدر بود امروز نوروز

 

نوروتان

 

نورزمان

 

پیروز

 

پسر عزیزم انشالله سال جدید سرشار از سلامتی و شادی باشد برایت.

و امیدوارم که برای تمامی دوستان عزیز هم پربار و بدون وغم و عصه باشه.

[ چهارشنبه 2 فروردین1391 ] [ 6:19 PM ] [ مامان آروین ] [ ]

سلام

امسال سال نرمالی بود...تنش داشت ولی شکر خدا خاطره بد با خودش تا حالا بجا نذاشته انشالله این شانزده روزش هم بخیر و خوشی بگذره...

و اما شما خیلی جالب تر از هر سال در تکاپوی عید وخرید آن هستی...اما قانع و جالبی...مثلا یک کفش خریدیم ددی باز میره مغازه بغلی کفش برات میبینه و میگه بیا بپوش: میگی مرسی من کفش دارم این یکی هم برای عیدم دیگه زحمت نکشید!!!( به ددی میگم اگه هر بچه دیگه ای بود اینو میخوام اونو میخوام در می آورد اما پسرما یک پسر عاقله!برای خودم هم عجیبه...ههههه) همین اخلاق خوبت مزید بر علت میشه که هر چیزی که دوست داری برات بخریم...ددی میگه اگه آروین پسر لجبازی بود فکر میکنم هیچ وقت چیزی که میخواست براش نمی خریدم

حالا چون بنده در مورد خانه تکونی حرف زده بودم اومدی میگی مامان منم میخوام کمک کنم میگم چه کمکی مامان؟ میگی اونه تکونی! میگم مامان کمرمون درد میگیره. میگی: بعد میریم دکتر فرخی!!!!!!!!!

بعد از مدت ها برای اولین مرتبه با شما دست بکار درست کردن شیرینی شدیم و کلی خندیدیم.اخه نخستین باری بود که میخواستی تخم مرغ بشکونی...تمام دستت تخم مرغی شد همون موفع گفتی به کیک با مزه انگشتای من خیلی اوشمزه میشه هههههههههه.شیطون...مامان من شیرین ترم یاشیرینی؟ این سوال شما سبب شد من بترکم از خنده و باز شما سوالات شبیه این از من بپرسی که من هی برات بخندم...در کل لحظات شیرینی در خاطراتمون ثبت شد.

از بیرون رفتن بی هدف خیلی متنفری و حاضر نیستی پاتو از خونه بزاری بیرون...اولین سوالات شما موقعی که من بگم بریم بیرون اینه: کجا میخوای بریم؟ برای چی بریم؟ با کی میریم؟کی میاییم؟

هیجان رو فوق العاده دوست داری...از هیچ جک و جونوری برعکس من نمیترسی...از دیدن فیلم های مستند خیلی خوشت میاد...در کل اگه از فیلمی خوشت بیاد تا اخرش خیلی جالب زل میزنی به تی وی.

جدیدا با ساعت کار میکنی...الان ساعت چنده وای دیر شد هنوز زوده یا موقع فلان کارهست یا نیست!مامان تا چه ساعتی بازی کنیم ددی چه ساعتی میاد؟

راستی هنوز قصری مهمون خونه ما هست اخه شما هنوز توی آن پی پی میکنی (بجز مسافرت هایی که رفتیم وچند مرتبه در خونه استفاده از توالت فرنگی بیش نکردی) اینو بخاطر این نوشتم که بعد ها که میخونی بخندی...مثل الان که میریم سر چمدان و پوشک دو سال اول زندگیت رو نشونت میدم و غش غش میخندی و زود میندازیش کنار...یا پستونک هایی که اگه نبود ما مکافات ها با شما داشتیم ( یادش بخیر بهشون میگفتی آم) الان که میبینی کلی میخندی...ددی میگه چند ماه دیگه هم دلتون برای الانتون تنگ میشه واقعا راست میگه...خدایا کمکمون کن که از لحظه هامون بهترین استفاده رو بکنیم.

........................................................

 

آروین جون مامان خیلی مهربون و عزیز هستی...از خدا میخوام که تا ابد همینطور که خوب هستی خوب بمانی و زمانه و اطرافیان تو رو نامهربان نکنند...یادت باشه هیچ وقت حتی برای لحظه ای خوبی هایی که در حق تو شده رو فراموش نکنی...یادت باشه دل هیچ موجودی رو بدرد نیاری...یادت نره که خیلی پاک و معصوم بودی و آرزوی مامانت اینه که تا ابد همینطور بمونی...خیلی دوستت دارم.

 

[ شنبه 13 اسفند1390 ] [ 9:15 AM ] [ مامان آروین ] [ ]

یه ضرب المثل هست که میگن بچه همسایه چقدر زود بزرگ میشه!!!

حالا ما خودمون خیلی وقتا یادمون میره که این پسر که تمام زندگیمون رو مملو از عشقش کرده روز اول ۵۴ سانت بود الان ماشالله یه مردی شده پا بپای ما ...

توی مهمونی های دوستان: ای ببین اینو این همون آروین کوچیکه هست چه بزرگ شده!

توی رستوران با همکاران بابا: وای نگاه کنید مثل مردا نشسته اخ یادتونه پارسال باید دنبالش میدویید!

توی پارک با دوستاش:یادتونه آروین بلدنبود از پله ها بالابره؟ ببین حالا خودش ازمیله راست هم بالامیره!

و جملاتی شبیه این که با دیدن دیگران گوشمون رو نوازش میکنه...

بعد میگم خدایا شکرت واقعا چه روزهایی رو سپری کردیم و چه روزهای سختی رو پیش رو داریم...

خدایا عاقبت پسر نازمون جگر گوشمون رو به خیر و خوشی بگذرون...

بقول مامانم میگه شما وقتی آروین رو نداشتید چیکار میکردید؟اخه میبینه که چقدر عاشقانه همو دوست داریم بجز رابطه فرزند و مادر و پدری شدیم مثل سه تا رفیق با هم.

آره حالا اون ریزه میزه ما ۴۲ ماه از زندگیش میگذره...

آنقدر قشنگ توجه به صحبت ها میکنه و اگر سوالی در ذهنش ایجاد بشه سریع میپرسه.تا جواب قانع کننده نگیره دست بردار نیست.

عاشق بازیه...بازی با بچه ها بازی با بابا و مامان بازی با اسباب بازی ها.

گفته بودم که به ازای کارای خوب چاپ چسپونده میشه و وقتی شد ده تا جایزه میگیری...حالا وقتی جایزه رو دریافت میکنی زود میپرسی مامان اگه ده تا چاپ دیگه گرفتم جایزم چیه؟ منم میگم.شما هم سعی میکنی زود ده تا چاپ رو بگیری تا زود جایزت رو بگیری... چند روز پیش دیدم رفتی صندلی اوردی به بابا زنگ زدی:الو سلام ددی استه نباشی...زود بیا خونه بریم کامیون بخریم ...-چی بابا جون؟اخه من ۱۰ تا چاپ گرفتم دیگه باید بریم جایزه بخریم!!!!!!!!!!!!!!!!(اخه دیدم اومدی چاپ ها رو شمردی ولی به من هیچی نگفتی کلک!)

شماره خونه خودمون و مادرجون رو بلدی بگیری.وقتی خونه مامان هستیم و میخوام تماس بگیرم خونمون میگی مامان من میخوام زنگ بزنم.

چند روزه که دوست داری کمک من ظرف بشوری و بعدش هم دستات رو کرم بزنی که مبادا دستت خراب بشه.

دیگه خیلی منطقی در درست کردن غذا کمک میکنی...مثلا یکبار ناهار گوشت ها رو خودت قلقلی کردی وقتی ناهار آماده شد زنگ زدی بابا یه توپ دارم قلقلیه آمادس بیا بخوریم...یا شکر پلو رو قشنگ برام قاطی میکردی و میریختی تو قابلمه و همینجور میگفتی به بوی حلوا میده!

بخاطر سرماخوردگیمون خیلی چیزها منع بود بخوریم...حالا وقتی میگم بیا فلان چیز رو بخور میگی مامان برای سرماخوردگی خوبه؟

خونه مادر که میریم زود میگی مادر مواظب خودت بودی؟ بلند شو میوه بخور...اگه نخوری ابصانی میشما!!! مادر نری تو حیاط سرما میخوری!!! مادر مادر نمازت رو خوندی؟مامان تیمم میگیره .وای اینجوری که نباید بخونی باید وضو بگیری اصلا بلد نیستی نماز بخونی مادر.

از همون اولش عاشق گشت و گذار و تفریح بودی...منتظر اینی که یک کلمه از دهن ما خارج بشه که بریم فلان جا...چی مامان چی ددی؟ چی گفتید؟ کجا بریم؟ گفتید میخوایید منو ببرید کجا؟

اگه راستش رو بخواهی خستم شد از تایپ.!!!!

اونقدر کارها و حرف های قشنگ میزنی که وقت تایپش رو ندارم.

خوشحالم از داشتن تو..........

خوشحالم از اینکه خیلی خیلی پسر خوبی هستی..........

خوشحالم از اینکه اصلا اهل بهانه گیری نیستی......................

خوشحالم که پسر منطقی و حرف گوش کنی هستی....................

پسر ما

خوشحالیم که تو رو داریم  

 

[ پنجشنبه 13 بهمن1390 ] [ 5:8 PM ] [ مامان آروین ] [ ]

الان که دارم مینویسم آروین و باباش پای تی وی خواب هستند...

 دو روز هست از خانه مادر برگشتیم خانه

از  اول دی رفتیم اونجا چون مادر جون عمل کمر داشت...روز یکشنبه من و مادر راهی بیمارستان شدیم...آنروز روز خیلی سختی بود. از ساعت ۱۱ صبح در اتاق انتظار بودیم تا ساعت ۴.۴۵ دقیقه که مادر رفت اتاق عمل و ساعت ۹ هم از ریکاوری به بخش منتقل شد...مامان هم که طاقت دوری مادر رو نداشت دو روز دور از شما در بیمارستان بود (این اولین بار بود که شب من دور از شما بودم ولی چون بابا بود از همه نظر خیالم راحت بود ) شما هم روزها پیش خاله فاطمه و شب هم بابا میامد در کنارت که راحت بخوابی...بابا خیلی خیلی تو این مدت زحمت کشید اگه اون اینقدر درک و مهربونی نداشت اصلا نمیشد.خدایا شکرت.

در کل انشالله که مادرجونمون خوب خوب باشه  سایه اش ۱۲۰ سال گرما بخش زندگیمون باشه.

شرمنده عمو هم هستیم چون آمدنش مقارن شد با این وضعیت و نتونستیم درست و حسابی ازش پذیرایی کنیم و دعوت کنیم خونمون...انشالله سفر بعدی جبران میشه.

شما هم در این یکماه همبازی داشتی پسر خاله و دختر خاله هها که از صبح تا شب با همدیگه کلی بازی میکردید از پلیس بازی آرایشگری فروشندگی پوشاک و میوه و آشپزباشی و بالاخره دکتر بازی که در طول روز حتما یکبار باید میشدی دکتر فرخی و کمر من رو عمل میکردی با کمک دستیارات! حالا که به خانه برگشتیم از صبح که بیدار میشی میگی من چیکار کنم با کی بازی کنم؟ تنهایی که نمیشه؟ میگم بزار خودم باهات بازی میکنم اما باز انگار من آدم نیستم میگی من با کی باز ی کنم  حوصلم سر رفته!( بابا میگه بزارچند روز بگذره دوباره عادت میکنه به خانه خودمون)

ماشاله خیلی شیطون و زیرک شدی...کتاب خواندن رو خیلی دوست داری...سعی میکنم جایزهات بیشتر کتاب باشه...

عاشق بازی با بابا هستی...فقط ددی...حتی وقتی گل یا پوچ سه نفره بازی میکنیم اگه من درست بگم اگه درست باشه اون دست خالی رو میاری طرف من و  میگی ددی جون درست گفته دیدی تو این نبود!

راستی یه سرماخوردگی هم سراغمون آمد که خیلی بد بود...چون هر کدوم مجبور شدیم دوبار بریم دکتر...طوریه که سرفه های شما هنوز ادامه داره...دکتر عکس از سینه شما نوشت وقتی رفتیم برای عکس ماشاله مثل یک مرد رو تخت رادیولوژی دراز کشیدی همون موقع بخدا گفتم خدایا هیچوقت هیچ بچه ای سر و کارش به این چیزا کشیده نشه ...شکر خدا چیزی نبود و گفتند حساسیته.انشالله زود خوب بشی خوشکلم...

کم کم داریم زمستان امسال رو پشت سر میزاریم ...انشالله که این ماه های اخری هم بخیر و خوشی بگذره.

 

 

[ پنجشنبه 6 بهمن1390 ] [ 3:59 PM ] [ مامان آروین ] [ ]

 

و بالاخره عمو جونم رو بعد از سه سال و چهارماه دیدم...

البته مامان هم مثل من اصلا عمو رو از نزدیک ندیده بود!

دیشب مابا گرفتن یه کیک ولکامی! به استقبالش رفتیم...

عمو خونه باباحاجی بود...وقتی رفتیم همه بودند جز عمو هوشمند اخه با عمو هاشم رفته بود آرایشگاه!

نشستیم تا تشریف آوردند. 

با کلی شیرین زبونی در این سه سال و چندماه پشت گوشی تلفن دل عمو رو برده بودم. اما با دیدنش نتونستم اون کارایی که قرار بود بکنم رو انجام بدم!

(عزیزم شما اصلا عادت نداری تو بغل کسی جز مامان و بابا بری و تازش خیلی کم اتفاق میوفته کسی رو بوس کنی چه برسه در شلوغی! عمو نمیدونست میگفت چه بچتون برامون کلاس میزاره! اخه شما حتی نرفتی عمو رو ببوسی! شاید این کارات اشتباه باشه...امیدوارم که بزودی این برخورد با دیگرانت روان بشه و خجالت رو کنار بزاری)

امیدوارم این مدتی که عمو ایران هست در کنار خانواده بهش خوش بگذره.

در کل خوش آمدی عمو جون... اما حیف که فقط ۵ هفته  ایرانی.

 

[ چهارشنبه 23 آذر1390 ] [ 3:59 PM ] [ مامان آروین ] [ ]

سلام.....

 عذر تقصیر!

۴۰ ماه گذشت و روز به روز . بیش از بیش ما شاکر خدایی هستیم که فرشته ای به نام آروین به ما داده.

۴۰ ماه رنگارنگ را پشت سر گذاشتی .انشالله که تمام ماه های زندگیت سبز و سرشار از خوشی و سلامتی باشه.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

و اما...

 مستقل شدی باهوش تر و زرنگ تر شدی مهربان تر و دلسوزتر شدی در کل خیلی شیرین تر شدی.

.

غذا رو در اکثر مواقع خودت میخوری و سفارش غذایی که دوست داری میدی در پخت و پز هم کمک میکنی.

.

در تمام امور کمک مامان و بابا هستی(بجز مواقعی که راه رفتن روی اعصاب ما رو بیشتر دوست داری) .

.

شامپو و صابون حمام رو خودت میزنی.تازه کسی که همراه شما میاد اکثر مواقع تسلیم شماست!

.

نقاشی میکشی. رنگ میکنی و کلی در موردش توضیح میدی.

.

کاردستی درست میکنی.میچسپونی.

.

جدیدا یاد گرفتی ابراز علاقه کنی خیلی واقعی و قشنگ...(ددی من خیلی دوستت دارم خیلی. خیلی شیرینی ... یه نگاه به من میکنی و میگی مامان شما رو هم خیلی دوس دارم این حرف ها رو با بوس کردن و ناز کردن ما میگی!)

.

دست و صورتت رو میشوری.خشک میکنی.موهاتو شانه میکنی.مسواک میزنی.

.

دستشویی میری و بعد خودت شلوارت رو میپوشی فقط هم توالت فرنگی(ولی برای پی پی هنوز هم صاحب اصلی قصری هستی)

.

خرید میکنی خیلی توپ....وقتی میریم میوه فروشی زود میری از همه مدل میوه خوبهاش رو سوا میکنی.واقعا میگردی خیلی خوبا رو میخری...یا هندوانه رو با اون کف دست خوشکلت ضربه میزنی و میگی این خوبه! صاحبان مغازه ها با دیدن تو کلی انرژی میگرند. و در اخر میخوای حساب هم بکنی!.

.

نان میخری!نمیدونم چرا نان بربری رو خیلی دوست داری!(رگ ترکی هم که نداری عزیزم...ههه)

.

چیستان مطرح میکنی...هر که درست جواب بده نوبت اون میشه که چیستان مطرح کنه...واقعا هوشت عالیه.

.

در این مدت مهد میری...یعنی از ۱۴ ابان رسما مهد کودکی شدی...قبلا کلاس های مختلف میبردمت ...عاشق مهد و مدرسه و دانشگاه هستی خدا کنه موقع مدرسه رفتند هم این قدر علاقه نشون بدی.

.

به تعداد زیادی شعر یاد گرفتی...........یعنی ماشالله با دو بار خوندن ما در حافظه میسپاری( یک موقع که اصلا باورمون نمیشه میبینیم که داری اون شعررو میخونی.)

.

با انجام هر کار خوب چاپ جایزه میگیری به ازای هر ۱۰ چاپ یک جایزه ویژه تقدیمت میشه.برای همین در انجام کار خوب در حال سبقتی!

اما اما جایزه های فرشته مهربون رو خیلی بیشتر دوست داری.

.

ورزش رو خیلی دوست داری مخصوصا شنا و فوتبال شاید چون بابا همراه اصلیته.

.

تابلو ها و علایم راهنمایی و رانندگی رو خیلی خوب بلدی و صد البته عاشق رانندگی هستی.

.

تایید شدنت از طرف ما خیلی برات مهمه.در مواقعی که کار اشتباه انجام بدی سریع بر میگردی و میگی من پسر خوبیم؟ و خودت هم در جواب میگی اره فقط دیگه کار اشتباه نمیکنم.

.

شعبده بازی هم از بازی های مورد علاقت هست.از قائم کردن زیر لباس تا پشت سر و یا هر جای دیگه.

.

هنوز بعضی ها موقعی که شما صحبت میکنی متوجه کلمات شما نمیشن اما منظورت رو درک میکنند.در کل خیلی شیرین حرف میزنی.کلمات رو خیلی قشنگ میگی منظورم این نیست که شفاف میگی.تازه وقتی صداهای پر شده از شعر خوندن در ماه های قبلی رو گوش میدیم دلمون تنگ میشه برای اونجور صحبت کردنت.خودت هم با ذوق گوش میدی و کلی میخندی!

.

یک پسر حاضر جوابی هستی که بعضی مواقع خودم متعجب زده میشم!(مثلا یک روز موقع ناهار خوردن گفتم کاش الان به جای ناهار یه بشقاب میوه میخوردم یک آن با صدایی که از پشت سر شنیده شد برای مدتی سکوت اختیار کردم! جواب این بود که خوب برو بیار بخور تو یخچال هست!حالا دیگه پلو نخوری ها!)من همیشه به این جواب های شما میگم جواب دندان شکن!

.

بهترین کار و ستودنی کاری که من خیلی دوست دارم اینه که شما هیچ وقت در خیابان یا هر جای دیگه با دیدن چیزی بهانه نمیگیری حتی اگه خیلی دوستش داشته باشی.

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 دراین مدتی که نتونستم اینجا رو آپ کنم:

شما دسته گل ما سه ساله شدی...انشالله تولد ۱۲۰ سالگیت عزیزم.

چند سفر رفتیم که جالبترینش سفر تایلند بود...

اول که اولین سفری بود که به مدت طولانی در هوا بودی...روی ابر رفتن رو خیلی دوست داشتی  از اینکه بالای ابرها و لابلای ابرها هستی خیلی جالب بود برات.

جالبت ترین قسمت سفر دیدن تمام حیوانات از نزدیک بود... یعنی هر روز برنامه پارک ها و شو های مختلف موجودات زنده رو داشتیم.(برای خودمون هم خیلی جالب بود)

سفر آبی چه با قایق موتوری چه کشتی و کایاک خیلی شما رو شاد میکرد...شنا و شن بازی ....کلا ازادی و خوشی و رو خیلی دوست داری...هههههه

اکواریوم هم خیلی دوست داشتی و داری.....دنیای زیر اب بقول خودت خیلی قشنگه!...

(روزی که از سفر برگشته بودیم ما مشغول جمع و جور وسایل بودیم اما شما چی؟......بله شما پای تابلوی نقاشی در حال کشیدن نقاشی بودی....چی؟ وای که من و بابا با دیدن سفره ماهی هایی که کشیده بودی متعجب زده بودیم...خیلی خیلی طبیعی کشیده بودی...همون موقع گفتیم که شنیدن کی بود مانند دیدن...شما چون سفره ماهی رو از نزدیک در زوایای مختلف دیده بودی تونسته بودی همچین نقاشی بکشی...آفرین)

در کل سفرهای خوبی رو با هم رفتیم...انشالله که بازم بریم وبر تجربیاتمون اضافه بشه...

حالا هر روز میگی بابا کی میریم نیوزلند!میگم چرا نیوزیلند؟ میگی پس کجا...خوب بریم تفریح!

 

کاش میشد لحظه به لحظه زندگیت رو ثبت کرد اما با وجود مامان خانم تنبلی مثل من انگار نمیشه.

 

[ شنبه 12 آذر1390 ] [ 10:43 AM ] [ مامان آروین ] [ ]

30 ماهه شدنت مبارک گلمممممممممم

انشالله که عاقبت بخیر بشی عزیز مهربونم

 

تو این ماه عاشق کتاب خوندن شدی و حفظ کردن اونها...

تو این ماه خیلی قشنگ شده طرز صحبت کردنت...گوشی برداشتن و الو بفرمایید گفتنت!...

تو این ماه دندان آسیایی جدیدت در آمده و همچنان کلی اذیت میشی...و موقع خوردن غذا که میگم آروین بخور میگی با اونبر بخورم اینبر درد میکنه!!!

تو این ماه خیلی به من وابسته شدی...میگن اقتضای سنه!!! خدا کنه...اما با این همه وابستگی امان از این که بابا ما رو جایی ببره و خودش پیاده نشه کلی مکافات داریم با گریه و زاری شما!!!

تو این ماه خیلی دوست داری تو کارای خانه بیشتر کمک کنی...بگم مثل یه کمکی شدی برام...هههه.............خوشحالم که برای کارای عید یه همکار دارم.

تو این ماه اگه مهمانی آمد خانه ما شما مسئول پذیرایی بودی...

تو این ماه برای اولین مرتبه زیر باران قد زدی و کلی انرژی گرفتی . توی پنجره رو نگاه میکردی و میگفتی باران آمده به!

تو این ماه دیگه مثل یه مرد از پله های چهار طبقه خودت بالا و پایین میایی و دیگه نیاز نیست بغل بشی.. واقعیتش ما دوست نداریم چون پاهای خوشکلت درد میگیرند اما شما دوست داری بدون کمک کار خودت رو انجام بدی! 

 

در کل آقا بودی آقاتر هم شدی ماشالله...

 

[ سه شنبه 12 بهمن1389 ] [ 3:20 PM ] [ مامان آروین ] [ ]

 

make an avatar

make animation


make animation



 

دردونه مامان تا حالا هر چی دوستان در مورد حرف زدن فرشته هاشون میگفتن کلی ذوق میکردم...اما اما حالا که شما بدون ترجمه برام حرف میزنی روزی صد بار از ذوق میمرم و زنده میشم! 

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/12.gif

عزیزم اونقدر قشنگ موقعی که جلوی کسی میخواهی رد بشی میگی ببخشید...که همه بهت میگن ماشالله...(قربونت برم که وقتی تنهایی بازی میکنی از جلوی ماشین و یا وسایل دیگه هم میخواهی رد بشی با خنده شیطنت امیزی میگی ماشین ببخشید!!!)

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/12.gif

هر از چند گاهی شیفته یه فیلمی میشی...الان تا میگم:

 آروین دیگه موقع خوابه

میگی : مامان گهوه تخ  ... مامان و ددی و آنین لالا گهوه تخ!( برات جا افتاده بود که قهوه تلخ رو سه نفری نگاه کنیم اونم قبل از خواب!)

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/12.gif

میدونستیم که کنجکاوی ولی وقتی بردیمت موره بیشتر متوجه این موضوع شدیم... خیلی قشنگ دنبال چیزایی بودی که خودت میخواستی...

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/12.gif

همیشه تو کار خونه کمک میکردی...خودت تنهایی ساعتی رو بازی میکردی. اما جدیدا خیلی دقتت اوج گرفته تو این کارا!

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/12.gif

عاشق درست کردن شیر موزی... به خوردن خرما و پاستیل و اجیل تو این ماه علاقه مند شدی شدید یعنی تا میخواد تمام بشه میگی: مامان سوپری دندون و خرس مهربان بیاره! مامان ددی جون ارما بخره!...

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/12.gif

وای که چقدر قشنگ شعر میخونی البته فقط دو سه تا شعر رو یاد گرفتی به اضافه یه ترانه!!!

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/12.gif

از لطف بابا که موقع خواب کلی باهات بازی میکنه این ماه سایه بازی رو یاد گرفتی...قبل از خواب تو تخت اونقدر با دست ها و پاها شکل رو دیوار درست میکنی که خسته میشی...بعدش یه دست ماشین بازی موبایل و بعدش لالا!

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/12.gif

یه چی میگم یه چی میشنوی!!!

عزیزم یک رور که من تو آشپزخانه بودم با عجله آمدی و گفتی مامان احمدی نژاد ... اصوصی سازی!!! اول متوجه منظورت  نشدم گفتم چی؟ دستم را گرفتی و بردی طرف تلوزیون و اشاره به احمدی نژاد کردی!!!

 آره داشت در مورد خصوصی سازی صحبت میکرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تا اینکه چند شب پیش

  با کنترل بازی میکردی هی این کانال هی اون کانال...یکدفعه احمدی نژاد را که برای کرجی ها سخنرانی میکرد دیدی...من اصلا حواسم به حرفاش نبود ...ناگاه پریدی تو بغلم با خنده فراوون که مامان احمدی نژاد دست ما بوس!!!!

با عجله  رفتی سمت اتاق بابا...

آروین کجا؟

تتاق ددی ....

مامان ددی کار داره...

نه !!! من پیش ددی...

ددی ددی جون احمدی نژاد : ادا را شکر...من دست شما بوس اونم!...بعد کلی میخندی!!!

(یعنی ما در این موارد کلی ماجرا داریم!)(راستی کنجکاو شدم که چرا آروین این جرف رو میزنه ....بله احمدی نژاد گفته بود خدا رو شکر...مردم من دست شما رو میبوسم که در  طرح هدفمند کردن یارانه خیلی خوب مشارکت کردید!...)

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/12.gif 

جدیدا خیلی دوست داری چت کنی (آروین چیکار میکنی؟ با دوستام تت!) با تلفن صحبت کنی ( تلفن زنگ میزنه...آروین گوشی بر میداره...آروین کیه مامان جون؟ دوست من!) موقعی که بابا میره فوتبال شما شروع به توپ بازی کردن میکنی( آروین منم بیام بازی؟ نه نه من فوتبال بازی...گل. برنده..مدال طلا...سمند بخرم)(چه آرزوهایی داری برای اون مدال طلاهات و جایزه هات......هههههههههههههههههههه)

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/12.gif

عزیزم هر ماه که میگذره شاهد عینی بزرگ شدنت هستیم...بزرگ شدن منظورم نه جسمیه(چون زیادی تغییر نمیکنه ) از نظر هوشی و روحی میگم...

نفس ما عمر ما...عاشقتیم...سالم و پایدار بمانی

 

 

[ یکشنبه 12 دی1389 ] [ 1:18 AM ] [ مامان آروین ] [ ]

- پاییز امسال رفت و بارانی ندیدیم!

- پاییز که رفت همه در جنب و جوش خرید شب یلدا بودند و خوشحال...اما دل ما دردناک بود از بیماری فرشته کوچولوی دوستمان ! آری از بیماری درینا...درینا کوچولو که هنوز پیوند کبدش جواب نداده...ما همچنان در انتظار خبر سلامتیش بسر میبریم............ای خدا به پدر و مادرش رحم کن!

 

- پاییز امسال که رفت درست در اخرین روزش: نامه ای بدستم رسیده که کلی در دلم آشوب بپا کرده آرامشم را گرفته! یعنی چه خواهد شد؟ خدایا کمکمان کن...

 

 

پی نوشت:

 

رفت........................ درینا جون به بهشت پر کشید

 

پاییز رفت و درینا هم رفت رفت رفت

عزیزم خیلی دلمون برات تنگ شده

وای هضم شدنی نیست رفتن درینای مهربون

درینا دلمون برات تنگ شده ...

از آسمان ما باران نیامد....اما این روزها از چشمهای ما تا دلتان بخواهد باران میبارد........
 

دزینا  ۱.۵ ساله و مامان عسلش از دوستان اینترنتی ما بودند و هستند.... 

[ چهارشنبه 1 دی1389 ] [ 9:8 AM ] [ مامان آروین ] [ ]

 

 

make an animated gif

 

 

make an animated gif 

 

 

make an animated gif 

[ یکشنبه 28 آذر1389 ] [ 1:44 PM ] [ مامان آروین ] [ ]

 http://sl.glitter-graphics.net/pub/1484/1484717rodt1izs7n.gif

فندق ۲۸ ماهه

make gif

این عکس سخنرانی عسل مامان و باباست

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/4.gif

فدات بشم که خیلی با معرفتی...تا یه لباس جدید تن ما ببینی زود خوشحالی میکنی و میگی مبارک...

قربون نماز خوندن خوشکلت برم که دراون لحظه حواست به همه جا هست!عاشق اون الله اکبر گفتناتم !

عزیزم دیگه تو پوشیدن  لباس و روسری و یا هر چیز دیگه نظر میدی...یک روز رفتیم خیایان میخواستم روسری بخرم... رفتیم تو مغازه من روسری انتخاب کردم  که شما یکدفعه گفتی: مامان جون نه بهت نمیاد!!!!!!!!!!!!!!!! من و باباو هر کس دیگه ای که در مغازه بود متعجب زده شدیم...و با اجازه همه میخواستن لپ هاتو بوس کنند که فقط به یکیشون اجازه دادی و بقیه رو دک کردی... 

هنوز پروژه دندان درست کردن مامان و گذاشتن شما پیش مادر جون ادامه دارد ولی خدایی خیلی با مامانم اخت شدی...

عزیزم از امروز پستونک رو ترک کردی....از یک طرف خوشحالم و از طرفی دیدن چهره معصوم و پاکت که خیلی منطقی کنار اومدی دلم رو میسوزونه.....

و اما ماجرا:

صبح جمعه ۱۲ مرداد ۸۹ ....منزل مادر جون

از خواب بیدار شدی...همینجور پستونک رو در دستای خودت گرفته بودی...من دیدم خیلی شدت وابستگیت به پستونک زیاد شده...تصمیم گرفتم سر پستونک رو قیچی کنم...مادر گفت بزار صبحانه بخوره بعد...من هم تا شما مشغول خوردن نان و پنیر بودی پستونک رو دادم مادر قیچی کرد و زود گذاشتم سر جاش... صبحانه که تمام شد رفتی که پستونک بخوری که دیدی و داد زدی پستونک من خراب کلی گریه کردی...خیلی ...بحالت عجیبی اشک میریختی...هر کاری کردم آروم نمیشدی تا اینکه خدا خواست و من یکباره( گفتم مورچه ناقلا اومده پستونک رو خورده و از وسط نصفش کرده) که شما یهو زدی زیر خنده و دنبال مورچه میگشتی....قرار بر این شد که وقتی مورچه رو دیدیدم سبیل هاشو بکنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا دوست داری برای همه بگی این ماجرا رو...

شب هم شکر خدا خواب بدی نداشتی ( من فکر میکردم شاید شب اصلا نخوابی ...)

make gif

اینم آروین بهمراه آخرین پستونک!!!

 

 امیدوارم که سالیان دراز با عزت و سلامتی زندگی کنی...ددی جون میگه اینقدر تو وبت قربون صدقت نکنم..............میگم خوب دوست دارم هر کلمه که مینویسم یه جمله دوستت دارم هوراتا رو هم بنویسم!http://zibasaz.persiangig.com/pic/yahoo/1/12.gif

[ جمعه 12 آذر1389 ] [ 10:33 PM ] [ مامان آروین ] [ ]
عزیزم آمدم بگم که خوشحالم پس از گذشت ۵ روز مریضی و نخوردن الان در آرامش خوابی...

عزیزم خیلی دردناک بود وقتی که میگفتی مامان استفتاغ!

عزیزم خیلی سخت بود شنیدن اینکه بعد از استفراغ میگفتی: مامان من راحت شدم...دل من خوب!

عزیزم چه دیر گذشت روزایی که لب به هیچی نمیزدی!

عزیزم نمیدونم چطور بگم که بغض گلوم رو میگرفت زمانی که عق میزدی هیچی تو شکمت نبود طوری بود که فکر میکردم الانه که دل و رودت بیاد بیرون!!!

عزیز مامان برامون خیلی سخته دیدن اینکه شلوار های پارسالت برات گشاد شده...اما بی خیال الهی هیچ وقت مریض نشی باز میخوری اندازت میشه...ههههههه

عزیزم هر کی تلفن میزد اگه حال داشتی گوشی رو بر میداشتی و میگفتی: من ژله نی خوردم استفتاغ زیاد...دکتر من آمپول زد...من و ددی پارک...ژله نی دل من بد!

الان هم هر چیزی که نخواهی بخوری میگی: مامان دل من خوب نه استفتاغ زیاد!

عزیزم بابای مهربون نذرت کرد...نذرت کرد که زود خوب بشی...ایشالله روز عید قربان نذرت رو براورده میکنیم...

عزیزم ...عزیزم

الهی که تنت به ناز طبیان نیاز مباد...

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/7.gif

 

۲۰ آبان برای دومین بار موهای کمندت رو به دستان توانای آرایشگر سپردیم...

۲۱ آبان هم تولد شیوا و زهرا دختر خاله هات بود که رفتیم اما بخاطر همین مریضی لب به چیزی نزدی و انطور که باید بازی نکردی چون کسل بودی...( اما عزیزم با اون حالت بازم دست از کیک تولد اونا هم بر نمیداشتی فکر میکردی مال خودته!)

[ سه شنبه 25 آبان1389 ] [ 0:37 AM ] [ مامان آروین ] [ ]

gif animators 

 

این ماه:

بعد گذشت ۲۶ ماه دیگه طاقت نیاوردیم و وقتی شما رو برده بودیم دکتر خواستیم که یه آزمایش کامل برای شما بنویسه...بله یه چکاپ کامل...در تمام مراحل نمونه گیری با ما خوب همکاری کردی ...اما بعد از خونگیری رفتیم خانه مادر و اونجا شروع به گریه کردی که من بووه شدم... تا شب وقتی یادت میامد زود گریه میکردی(باید بگم خودت رو لوس میکردی!)...نتیجه آزمایشات هم عالی بود شکر خدا...

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/7.gif

بعد از اینکه مامان دچار دندان درد شد دیگه راهی ندید جز اینکه اونا رو درست کنه...پس منو میذاشت خانه مادر و میرفت برای کارش...۹ آبان یکی از همون روزا بود...بعد از برگشت مامان از دندانپزشکی بابابزرگ امد دنبالمون و ما رو رسوند خانه خودمون...وقتی رفتیم بالا و در زدیم ددی  در رو باز کرد...  وارد شدیم بهله!!! مراسم تفلد بازی داشتیم... کیک و شمع و تزئین خانه! وای که مامان باورش نمیشد که ددی جون همون شوهرش اینهمه هنر به خرج داده...بستنی هایی که ددی تو لیوان ریخته بود و تزیین کرده بود بیشتر هوش از سر مامان برد!!! در کل آن شب خیلی خوش گذشت چون همه کاره من بودم...اصلا تفلد من بود!

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/7.gif

در این ماه داروهایی برای یبوستت خوردی که من از دیدن شیشه آنها هم حالم بد میشد...دلم میسوخت که باید به شما میدادم میخوردی!

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/7.gif

شناختت در مورد ماشین ها هم خیلی نسبت به قبل پیشرفت کرده حالا ماشین هر کدام از فامیل ها رو  با ذکر نام و رنگشون معرفی میکنی...

از ترافیک و تصادف خیلی بدت میاد...تا به ترافیک میخوریم میگی: برو ماشین...ددی جون اه ترافیک!

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/7.gif

هر ماه عاشق یک نوع غذا میشی...تو این ماه خیلی چلو کباب و جوجه کباب خور شدی...تا ازت میپرسم

صبح<<<<<<<<<<<<

 آروین صبحانه چی میخوری ؟

میگی:

مامان تلو جوجه کباب؟...به به به

میگم نه مامان جون...

مامان تخم مرغ آخ جون

ظهر<<<<<<<<<<<<

آروین ناهار این غذا رو درست کنم یا اون غذا؟

میگی :

مامان پلو سفید کباب...به به به

شب<<<<<<<<<<<<

شام سوپ درست کنم میخوری پسرم؟

نه جوجه کباب!...به به به

رفتیم بیرون<<<<<<<<

 بابا میگه بریم پیتزا بخوریم؟

مامان میگه فقط پیتزای گوشت و سبزیجات!

آروین زود میگه:

ددی جون جوجه کباب!!!!خب

(ما هم خواسته های شما رو در هفته چند بار انجام میدیم...نوش جونت...ولی میدونم چند روز دیگه چیز دیگه ای در خواست میکنی)

 

 

gif animators

 

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/9.gif 

 این عکسا هم بخاطر اینه که بعدا ببینی مثل اینکه تولد شما بوده نه مامان!!!

 gif animators

gif animators

 gif animators

 gif animators

پ.ن.چون مدتی دوربین رو به کسی قرض داده بودیم عکسای آروین بر روی موبایل سیو شده و از تنبلی مامان و بابا هنوز عکسا به کامپیوتر انتقال داده نشده... بزودی انتقال میدیم و عکسا رو میزاریم.

 

[ چهارشنبه 12 آبان1389 ] [ 8:20 AM ] [ مامان آروین ] [ ]

این روزا هر کدام از وبلاگ دوستای همسنت رو میخونم میبینم از حرف زدناشون نوشتن!

خیلی تعجب کردم! آخه منم میخواستم از خوشکل حرف زدن تو بنویسم ... بهتره بگم از جذاب حرف زدنت!

با اینکه هنوز دیگران درست متوجه جمله های شما نمیشن اما ما متوجه میشیم و اکثر مواقع باید برای دیگران جمله های شما رو ترجمه کنیم...

من ترسید...نه ...آروین ترسید(این جمله رو در موقعی که یهو میام جلوت میگی اما با خنده)

صبر کن صبر کن...مامان

مامانی بیا.. اینجا... بیا

مامان دلم درده...آی..اینجاش

ددی جون رفت کار درس... خیلی قشنگ بابا رو همونطور که در محل کار صداش میکنند صدا میکنی...

تویزون روشن...فیلم آنین کوچولو

دست تو آب نه توش موشه...( یک مستند از شهر و مردم و موش دیدیم باهم...که موشها رو نشون میداد تو جوی اب...رودخانه ها...و کلا تو شهر رفت و آمد میکردند )چون شما عاشق هر آب و حوض پارک و محله بودی و دست میکردی توی آب اون از ان شب بخاطر دیدن موش ها تصمیم گرفتی که دیگه دست تو حوض ها و رودخانه نکنی.(خیلی خوشمون اومد از این تصمیمت)

.

.

.

بله این چکیده ای از جملات شماست

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/7.gif

ـ پسرم خیلی خوب میدونی بابا کارش چیه و مامان خانه داره...

ـ بر عکس اکثر بچه ها که از دکتر میترسند شما دکتر ها رو دوست داری...(خدا کنه هیچ وقت سر و کارت بهشون نیوفته)...اما خیلی خوب میزاری معاینت کنند...

ـ روز به روز عاشق فیلم های نوزادی و کوچکی خودت میشی...بعضی هاشو خیلی دوست داری...مثلا فیلم های روز هایی که تازه میخواستی بلند بشی و راه بری...یا فیلم های قهقه های بلندت! همش میگی فیلم آنین کوچولو

ـ جدیدا ماشین پلیس و آمبولانس رو از هم تشخیص میدی قبلا به همش میگفتی ماشین پلیس...

ـ تا نزدیک پمپ بنزین میشیم رو میکنی به ددی و میگی: ددی پم بننین مانین ددی بننین...

ـ خیلی قشنگ اجازه میگیری...انگشت اشاره رو میاری مابین دو چشمات و میگی ادازه؟

ـ حدود یک هفته پیش رفتیم خانه مادر...حدود ساعت ۳ عصر بود و شما سرت رو گذاشته بودی روی بالشت و میخواستی بخوابی...من و خاله هم داشتیم با هم صحبت میکردیم که ناگاه تمام خانه شروع به لرزیدن کرد...بله زلزله...خیلی بد بود ما کلی ترسیدیم زود شما رو بغل کردم و رفتیم تو حیاط...همون موقع بابا هم تلفن زد که احوالمون رو بپرسه من گریه میکردم و زود گوشی رو گذاشتم... از اون روز شما هر جا بریم تعریف میکنی که:::

من آنین لالا... زلزله آمد خونه مادر من ترسید حیاط!....زلزله آمد...تتون...من ترسید...

(من که آروین هستم خونه مادر میخواستم لالا کنم که زلزله اومد ترسیدیم رفتیم تو حیاط...زلزله همه جا رو تکون داد)......................

تا بقیه متوجه بشن که شما منظورت چیه نزدیک ۱۰ بار این جمله رو تکرار میکنی...

ـ عاشق هواپیما هستی فرقی نمیکنه شب باشه یا روز چون تا از خانه میریم بیرون حداقل یکیش رو نشونمون میدی...(خوبه که خونمون نزدیک فرودگاست!)

ـ خیلی دوست داری در کار های خونه به من کمک کنی...حتی در آشپزی...خیلی دوست داری به گلها آب بدی...

ـ از اینکه خودت پول بندازی در صندوق صدقات لذت میبری...یک روز دیدم تمام پول های کیفم رو در دست گرفتی گفتم میخواهی چیکار ؟ گفتی صندوق صندوق! گفتم عزیزم ما خودمون نیاز داریم به این پول ها....هههههه

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/7.gif

 الان حدود سه هفته است که دیگه شیر پستونکی کاملا تعطیل شده و شما فقط اگه میلت باشه با کلی بازی در روز یک لیوان شیر کم چرب میخوری...

دیگه از پوشک هم خوشت نمیاد اما ما هنوز وقتی بریم خیابون پوشکت میکنیم و از ۴ تا ۸ صبح هم پوشک میشی!...البته با کلی دردسر

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/7.gif

وقتی صدات میزنیم آروین: میگی بله عنینم...

میگم آروین درست بگو عزیزم.....خیلی قشنگ میگی: باشه عزیز

باز صدات میزنم: اما باز با خنده میگی بله عنینم!بعد بلافاصله میگی: عزیز

الهی ما قربونت بریم که عنینمون هستی!

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/1.gif

 

[ پنجشنبه 15 مهر1389 ] [ 5:21 PM ] [ مامان آروین ] [ ]

..

عزیزم بزرگ شدنت رو خیلی دوست دارم...حس عجیبی دارم!... از اینکه شما داری وابستگی هاتو نسبت به من کم میکنی..

فکر میکنم وظایفم داره سخت تر میشه...خدا کنه بتونم مادر خوبی باشم.

دیگه شیر دادن های پستونکی مامان داره کاملا قطع میشه...(((اما چون درطول روز شیر نمیخوری سعی میکنم سحر ها یه وعده شیر پاستوریزه با پستونک بهت بدم.)))

دیگه پوشک کردن داره کامل تعطیل میشه...

دیگه با در خواست خودت غذا میخوری...

دیگه خودت بدون کمک حمام میکنی... ما در حمام تماشاگر شما هستیم.( شامپو و صابون رو بهمراه بازی برات استفاده میکنم)

دیگه مدت زمان بیشتری خودت به تنهایی بازی میکنی...

دیگه میری کامپیوتر رو روشن میکنی و سی دی عمو فردوس و عروسی مامان و بابا رو تماشا میکنی...من فقط برات سی دی میزارم و میرم سراغ کارم...

دیگه خودت شلوارت رو در میاری و میری دستشویی...

دیگه موقع دیدن اتاق نگهبان زود دستت رو میبری بالا به نشانه سلام کردن( هر وقت پستونک تو دهنت باشه تا نزدیک ورودی خانه میشیم زود پستونک رو در میاری)

دیگه دوست داری ماشینهاتو ببری پمپ بنزین و با کارت سوخت بنزین بزنی!

دیگه دوست داری هر روز بری سرزمین بادی مخصوصا اتاق توپ اونجا رو خیلی دوست داری...

دیگه موقع خرید خودت پول فروشنده رو میدی...تازه میتونی میوه خوب خرید کنی

 و اینکه خیلی کارای دیگه میکنی!

عزیزم

باورم نمیشه که دیروز خانه مادر موقع رفتن دکترم قشنگ امدی دم در خانه خداحافظی کردی و در رو بستی...بدون اینکه سرگرمت کنم یا یواشکی بزنم بیرون...( عصر هم چون میخواستم برای تولد بابا شمع بخرم باز رفتم بیرون و شما دوباره مامان رو با خنده بدرقه کردی) الهی قربوننت برم.

عزیزم

امشب برای اولین بار بهمراه بابا رفتی استخر...

اول رفتید استخر احسان اما اجازه ورود شما رو ندادند!!!...ددی جون مهربون چون به شما قول داده بود که جتما بری استخر راهی استخر کوثر شدید...(الهی قربونت برم که در این مسیر به مامان زنگ میزدی ذوق و شوق در صدات هویدا بود)...شکر خدا استخر کودک کوثر شما رو راه داد...و حسابی به شما خوش گذشته بود....

دو روز پیش تولد بابا جون بود...شما کلی ذوق میکردی......

ددی جون.............همسر عزیزم...تولدت مبارک...انشالله سایه شما ۱۲۰ سال بالا سر ما باشه...

 

..................................................................................................................

عزیز مامان هنوز این آلرژی لعنتی و سرفه ها و جدیدا ابریزش دست از سرت بر نداشتند....چند دکتر دیگه بردیم همون داروهای قبلی رو تجویز کردند.........فردا میبرمت دکتر آلرژی ببینم اون چی میگه.

[ سه شنبه 30 شهریور1389 ] [ 5:20 PM ] [ مامان آروین ] [ ]
کلی چی نوشتم ولی همش پرید!!!

 

خلاصه بگم که فیلتر شدن نینی سایت خیلی بده...چون از کلیه دوستان بی خبرم...اما شکر خدا تلفنشون رو دارم...ژس جای نگرانی نیست...امیدوارم زود مشکلش حل بشه!

بالاخره با دوستان شیرازی قرار گذاشتیم...خیلی خوش گذشت هم به خودم هم به آروین...

آروین با بچه ها خیلی بازی کرد...دیگه زیاد به من کاری نداشت...

gif animator

آقا آروین در انتظار دوستان

gif animator

آروین و آرین

.....

 

بقیه عکسا رو بعدا میزارم...

 

[ شنبه 27 شهریور1389 ] [ 6:21 PM ] [ مامان آروین ] [ ]

خدایا ماه رمضان امسال هم روزهای پایانی اش در راه است

شبهای قدر گذشت

خدایا در این شبها هزاران مرتبه تو را شکر گفتم بخاطر تمام خوبیها و نعمت هایت

از تو خواستم که هیچ گاه کودکمان . فرشته معصوم و پاکی که به ما دادی را تنها مگذاری

هیچ گاه تن و روحش را بیمار مکنی

ما را در راه بسیار سخت تربیت کردنش تنها مگذار

خدایا عاقبت این امانتت را بخیر و خوشی رقم زن.


آروین جون بخدا خیلی شیرینی

خیلی شیرین تر و خوردنی تر میشی وقتی میگی:

مامانی بازی دو دو

ددی جون کار پول و نون( بابا رفته سر کار تا پول بیاره)

مادر جون لو باب ماهی من( مادر جون پلو کباب و ماهی برای من درست کن)

ددی جون باب باب؟(بابا جون میریم مغازه کباب کباب)

شیوا دینجا( شیوا بیا اینجا)

الو آگا پولیس دینجا میم میم چپ( الو آقا پلیس بیا اینجا ماشین چپ کرده)

باباجی الله منم الله( بابابزرگ رفته مسجد منم میخوام برم)

الو عمو...بن امو(بستنی)..آب..پتقال...آب سیب. من..(تماس با سوپری و سفارش مواد مورد نیاز! الو عمو بستنی .آب.آب پرتقال.آب سیب بیار برای من)

ددی جون مهمانی بازی( بابا جون بیا خونه درست کن تا مهمانی بازی کنیم)

تق تق کی من آنین( کیه منم آروین)

 مامان حاجی تتاح تروع ( سریال ملکوت شروع  شد)

مامان بای نووژ.کار.عکس من(بای میخوام برم نروژ برای کار عکسم میگیرم)

مامان عکس و فیلم آنین(عکس و فیلم پر شده آروین رو بزار ببینم)

آنین جارو( آروین میخواد جارو کنه)

الو فاطی جون نه(دیگه با خاله فاطمه تلفنی صحبت نکن و بیا با آروین بازی!)

داداش علی بازی دینجا(وای که همیشه با دیدن علی پسر خاله دستاش رو میکشی و بزور میبریش برای بازی تو اتاق)

و

...

عزیز مامان در روز هزارن کلمه و جمله های دلربای اینچنینی میگی که دیگه واقعا در توان مامان نیست اینجا بنویسه...

ماشالله عزیزم خیلی دقیق و گوش بزنگی(آنقدر دقیق حرف ها رو گوش میدی مخصوصا حرف هایی که بین من و بابا و دیگران رد و بدل میشه)اما اما در مواقعی که دوست نداری کاری رو انجام بدی راهی کوچه علی چپ میشی!

خیلی قشنگ اسم و فامیل و اسم مامان و بابا رو میگی....این زیبایی وقتی دو چندان میشه که در بازی با خودت حرف میزنی و در عالم خودت با دوستات بازی میکنی زنگ میزنی مادر..علی..باباجی

عزیزم اونقدر عاشق بازی اکتیو هستی که اکثر مواقع من و بابا از پا میوفتیم اما شما هنوز سرشار از انرژی.....ماشالله....

وای خوشکلم....وقتی صدا میزنیم آروین جواب میدی: بله عزیزم...بیا عزیزم

آقای کوچولوی خانه ما الان که ماه مبارک رمضان هست بعضی روزا موقع افطار که میشه یکم بد اخلاق میشی و اوقات هر سه نفرمون تلخ میشه...

با اجازه وقتی از کاری خوشت نمیاد یا از خوراکی مفیدی خوشت نمیاد باید فعل معکوس بکار ببریم که شما اون کار رو انجام بدی یا خوراکی رو بخوری...مثلا آروین این کار رو نکنیا!!! آروین این رو نخوریا!!!

عزیزم دیگه بدون کمک ما لیوان آب و مسواک برمیداری و مسواک میزنی...خیلی قشنگ این کار رو انجام میدی

پوشک کردن رو دوست نداری اما هنوز از هر ۵ بار جیش ۱ مرتبش رو میگی...منم با عرض پوزش مجبور میشم با سرگرم کردنت به هر طریقی شده پوشکت کنم!

خیلی جالبه که خیابان های شهر بهمراه خاطراتش در ذهنت ماندگاره...یعنی تو هر خیابونی که میریم هر اتفاق و خریدی که در آن رخ داده رو زود میگی...یا خیابان های منتهی به خانه خودمان...مادر...بابابزرگ...محل کار عمه رو بدرستی میشناسی...

پسر عزیزم خیلی ناراحتم از اینکه آلرژی رو از مامان به ارث بردی...وقتی سرفه میکنی و نمیتونی خلط های گلوت رو خارج کنی خیلی بد میشه...

بازی و دیدن عکس با کامپیوتر و لپ تاپ رو دوست داری هر کدام جای خودش رو داره!عاشق دیدن فیلم ها و عکس های پر شده از خودت هستی...مثلا وقتی ما در اوج تماشای تلوزیون هستیم یه دفعه گیر میدی که کانال رو عوض کنیم تا شما فیلم های خودت رو ببینی!!!

........

پسر ۲۵ ماهه ما ایشالله همیشه خنده رو لبت باشه عزیزم قول میدم بیشتر از کارای قشنگت بنویسم چون حیفه بعدا برای بچه هات نگی که چقدر شیطون و شیرین بودی تو....

شرمنده خیلی خستمه و حال زیباسازی این پست رو ندارم...( اما این پست خودش سرشار از کارای قشنگ تو هست بسشه دیگه(چشمک))

 

[ شنبه 13 شهریور1389 ] [ 0:14 AM ] [ مامان آروین ] [ ]
عزیزم پسرم

 

gif animator

 

پس از گذشت دو سال و ۱۹ روز بالاخره موهات رو بدست آرایشگر سپردیم و اون موهای خوشکلت رو اصلاح کردیم...و البته یه تفنگ خوشکل جایزه گرفتی...

 

عزیزم واقعا پسر خوبی بود...اصلا فکر نمیکردم برای اولین بار گریه نکنی...

 

مبارکه خوشکلم...

[ دوشنبه 1 شهریور1389 ] [ 10:51 PM ] [ مامان آروین ] [ ]

 

 create avatar

 

Create Avatar. Corners 1

۱۳ مرداد ۸۹

تولد دسته جمعی دو ساله های ناز

با اینکه ما سعادت حضور در این تولد دسته جمعی رو نداشتیم اما عکسمون رو روی کیک زدند

[ جمعه 15 مرداد1389 ] [ 10:55 PM ] [ مامان آروین ] [ ]

پسر ناز ما

آروین  جون

 create avatar

 همدم و یار

لحظات ما

تولدت مبارک

 

زيک زاک زيک زاک
مي خونيم با دلي شاد

اينم کادوي جشنت
تولدت مبارک باد

دلت شاد و لبت خوش
چو گل پر خنده باشي

بدو شمعاتو فوت کن
که صد سال زنده باشي

تولد تولد تولدت مبارک
مبارک مبارک تولدت مبارک

[ سه شنبه 12 مرداد1389 ] [ 0:14 AM ] [ مامان آروین ] [ ]

عزیز مامان امروز بزرگترین خطر از ما گذشت......من که اسمش رو گذاشتم: معجزه......

اتفاق در خانه بابابزرگ:

عزیز مامان اصلا نمیشه در ورودی حیاط به داخل خونه باز باشه چون همش میخواهی بری تو حیاط...

بابابزرگ هم که شما رو خیلی دوست داره تا میره تو حیاط و میبینه شما پشت سرش گریه و زاری میکنی با خودش میبره شما رو...عزیزم هر چی من میگم نه باز بابابزرگ شما رو میبره...تقریبا همیشه پشت سر شما میام یا مامان بزرگ رو میفرستم که باهاتون بیاد...اخه میدونی کنترل شما برای ما سخته چه برسه بابابزرگ که سنی ازش گذشته...

عزیزم امروز صبح میخواستیم با عمه بریم خرید...شما اماده بودید...بابابزرگ میخواست بره تو حیاط شما رو هم برد...عمو هادی هم تو حیاط بود...

بابابزرگ بعد از چند دقیقه اومد داخل...

کیفم رو بهمراه عینک هامون برداشتم و جوراب شما هم پا نکرده بودی رو تو دست گرفتم و اومدم تو حیاط...اما شما نبودید...گفتم حتما با عمو هادی رفتی مغازه کبوتر فروش بغل خونه...اما نبودید...

از در خونه که وارد حیاط شدم یک دفعه دیدم پسر عزیزمممممممممم داره از پله های طبقه بالا با سر غل میخوره و میاد پایین...نمیدونم با چه ولومی داد زدم یا ابوالفضل...هر چی دستم بود کف حیاط پخش شد تا رسیدم و تو رو تو پله آخر گرفتم...فکر میکردم بلای بدی برامون پیش اومده...اما خدا خدای مهربون معجزه کرد و سرت که به لبه پله ها خورده بود هیچ چیزش نشده بود...فقط از داد من ترسیده بودی...دو تامون تو بغل هم فقط گریه میکردیم...

بابا بزرگ و عمه و مامان بزرگ اومدند تو حیاط...اونا فکر میکردند که صدای همسایه هست...زود برای جفتمون اب قند اوردند...

.....بابابزرگ شما رو به این خیال در حیاط رها کرده که عمو مواظبت هست... عمو هم حواسش نبوده و در پی کار خودش بوده اخه شما با بابابزرگ رفته بودی تو حیاط نه اون...عمو رفته بالا پشت بام شما هم پشت سرش رفتی که اون اتفاق بد افتاد.....

خدایا شکرت خدایا شکرت...خدایا خودت حافظ همه عزیزانمون باش...

( آروین جون عزیزم امروز بابا هم خونه بابابزرگ نبود که این اتفاق افتاد.اما ظهر که اومد براش تعریف کردم...اونم خیلی ناراحت شد...)

[ جمعه 1 مرداد1389 ] [ 10:57 PM ] [ مامان آروین ] [ ]

 

 create avatar

مامان همینجور برعکس روزها رو میشمره و هر روز میگه یه روز دیگه هم کم شد! خب کمتر از ۱۵ روز دیگه دو سالم تموم میشه... چرا اینقدر این لحظات برای مامان مهمه؟ شاید داره به این فکر میکنه که داره پیر میشه...

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

یک اتفاق مهم و داغ:

۷ مرداد هفتمین سالگرد مزدوج شدن مامان و ددی جونه 

۱۲ مرداد من وارد اولین روز از سومین سال زندگی میشم

و اما

۶ مرداد ددی جون به امید خدا عازم یک سفر کاری در دور دست هاست...آره سفر خارجه بدون من و مامان...

در این روزهای مهم که ددی جونمون حضور نداره...پس مراسممون میمونه برای بعد  از اومدنش شایدم قبلش...

در هر صورت انشالله این سفر پرباری برای ددی باشه و حسابی بهش خوش بگذره...(ددی جون اصلا نگران مامان نباش چون اگه افتخار بدی در نبودن شما مرد جایگزین بشم)...

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ای بابا گفتن تا دو سالگی باید به بچه شیر بدید...ما که دو ساله شدیم...ای داد ای بیداد من دیگه نمیخوام شیر بخورم...ای خدا مامان وظیفه خودش رو انجام داده...

مامان تو رو خدا بزار راحت بخوابم

تا خواب رو در چشمهای من دیدی نرو سراغ شیر و شیشه پستونک...من که میدونم تو خیلی حرف گوش کن هستی!!!پس شبا بگیر راحت بخواب و هی نیا شیشه پستونک رو بزور بکن تو دهنم!!!!!!!!!

 

[ سه شنبه 29 تیر1389 ] [ 0:31 AM ] [ مامان آروین ] [ ]

create avatar

 

نمیدونم این روزها چطور میگذره...

آره پسر کوچولو موچولو و ریزه میزه ما فقط ۳۰ روز دیگه دو ساله میشی...

ماشالله خیلی ناز شدی...

خیلی باهوش تر از قبل شدی...

خیلی درست و خوب مفهوم حرفامون رو متوجه میشی...

 اگه من و بابا حرف بزنیم شما تمام حواست به ماست که در مورد چی حرف میزنیم...

خیلی درست و زیبا همه چی رو تشخیص میدی بطور مثال در مورد ماشین ها :ماشین ها رو به اسم فامیلات میشناسی یعنی پژو ها رو با نام بابابزرگ میشناسی چون ماشینش پژو هست...سمندها رو عمو شنگ( هوشنگ) و هادی ومهدی و بقیه رو...ماشالله به هوش قشنگت...

عزیزم موقع اذان دست ها تو میبری بالا دعا میکنی و با خودت میگی باباجی...مادر جون ..ددی و... یعنی برای اینا دعا میکنی...

پامون رو که از خونه میزاریم بیرون با زبون خودت قشنگ  همه چی رو نشونمون میدی از اون گنبد مسجد  که فقط نوکش پیداست تا ماه که در اسمون ابی خیلی نامحسوس دیده میشه ماشالله حواست به همه چی هست...

صدای نیما پسر همسایه رو از بین صدای بچه هایی که در پایین بلوک بازی میکن خیلی خوب تشخیص میدی...

عاشق آب بازی و حمام هستی بیش از قبل...

مستقل شدی حسابی مثلا خودت همون یک ذره غذات رو مبخوری یا بستنی عصرونه رو خیلی قشنگ میخوری... هر کاری که مربوط به خودت باشه رو میخواهی خودت انجام بدی...

 و هزاران هزارن شیرین کاری و شیرین زبونی هایی دیگه میکنی که اصلا در اقتضای سنت نیست یعنی کارایی میکنی که بچه های چهار پنج ساله انجام میدن...ماشالله به هوشت و جسمت

 

موهای بلند خیلی بهت میاد ما که عاشقتیم چه با مو چه بی مو...

create avatar

[ شنبه 12 تیر1389 ] [ 0:3 AM ] [ مامان آروین ] [ ]
 

وقتی بابا نبود

gif creator

وقتی بابا آمد

 
gif creator

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/14.gif

ددی جون  اومدم اینجا بنویسم که همیشه بدونی بدون تو حتی یک لحظه زندگی برای من و مامان سخته.....تو این یک هفته که نبودی خیلی دلتنگت شده بودیم اما نمیتونستیم به کسی بگیم(من به مامان میگفتم مامان به من میگفت)خوشحالم از اینکه الان در کنار ما هستی...

ممنون از این همه سوغات...

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/8.gif

کارم سخت شد آخه نمیدونم برای روز پدر که ۸ روز دیگه است چی بخرم

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/8.gif

 

gif creator

[ جمعه 28 خرداد1389 ] [ 10:21 AM ] [ مامان آروین ] [ ]

بنده نقل خونه یکدونه خونه ۲۲ ماهه شدم...آره دیگه چشم بهم بزنم باید خاطرات زن و بچم رو اینجا بنویسم...یعنی زنم مثل مامان حوصله این کار رو داره؟

فردا یه روز بزرگیه...خیلی بزرگ...روزی که میشه به بهانه اون همش از مامان تشکر کرد...روزی که مامان منتظر من زود بزرگ بشم و براش کادو بخرمولی حالا که من نمیتونم ببینم ددی جونم چیکار میکنه

آره فردا روز مادر هست.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

مامانی روزت مبارک.

مادر جون روزت مبارک.

مامان بزرگ روزت مبارک.

اینم از قدوم مبارک من تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيددرانتهای ۲۲ ماهگی

اخه یکی نیست بگه که من خودم بزرگترین و بهترین کادو هستم برا مامان... خوب ولی فردا بیشتر بوسش میکنم تا بیشتر خوشحال بشه...

کاش میشد فردا مادر جون کمرش خوب میشد....این بهترین کادو میشه برای اون...

خدایا خودت حافظ همه مامانا باش


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


حرف مامانی:تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

خدایا میخواهم از ته قلب تشکر کنم که مرا مادر کردی و در لحظه لحظه بزرگ شدن هدیه ات یار و یاورم بودی...کمک کن مادر خوبی برای آروین باشم...تا در بزرگی به داشتنم افتخار کند و اگر نبودم بیادم باشد.

خدایا نمیتوانم آنطور که باید از مادرم تشکر کنم...نمیشود نه نمیشود بپاس آنهمه سختی ها و مشقت هایی که در زندگی کشیده کاری کنم جز اینکه از تو بخواهم یار و یاورش باشی و محتاج زمانه اش نکنی...خدایا او تنها تو را دارد پس تنهایش مگذار.

هر وقت یک دوست را میبینم که چشم براه نینی هست از ته دل ازتو میخواهم که به همه آن مادرانی که چشم براه نی نی هستند زودتری نینی بدهی...

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدآروین عزیزم دوستت دارم بی انتها

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

[ چهارشنبه 12 خرداد1389 ] [ 2:36 PM ] [ مامان آروین ] [ ]

عزیز نازنینم شاهد عینی رشد هوشی و جسمیت هستیم لحظه به لحظه

کارایی میکنی که به خودم میگم چقدر من در برابر بچم خنگ تشریف دارما!

 

عکس هایی از همزبون خانه ما

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 

 آروین در حال صدا زدن پسر خاله علی

create avatar

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

آروین:(چی میشه مامان بابا بزارند من بیام با تو بازی کنم ها!)

create avatar

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

آروین و اولین دیدارش با محمد مهدی و یکتا

create avatar

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

مراحل بادام زورکی به یکتا دادن

create avatar


create avatar

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

با دیدن مامان تو چمن های باغ ارم نشستن ( یعنی نریم خونه)


create avatar

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

شیرین زبونی های آروین در اتاق بابابزرگ

create avatar

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

کنجکاوی آقا آروین! ( روغن مو بجای کرم به دست و صورت مالیده)

create avatar


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

پا به پای ددی جون( قربونتبرم که مستقل شدی)

create avatar

اما اردیبهشت و گل زیبای ما:تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

حدود نیمه اردیبهشت درزیبایی بی وصف باغ ارم برای دیدن دوستای عزیز بسم الله گفتیم و راهی باغ ارم شدیم.  آره یکتا و مامان و باباش ...محمد مهدی و مامانش رو برای اولین بار دیدیم و روژینا را برای بار سوم .چقدر دوست داشتنی بودند... با اینکه شما مستقل بودی و کاری به دوستات نداشتی خیلی خوش گذشت.

فقط در این میان باباجون رو حسابی خسته کردی چون دور تا دور باغ رو میخواستی ببینی و لذت ببری همین جور میرفتی بدون اینکه ببینی مامان و بابا هستند یا نه......در اخر هم  بخاطر شما زودتر از همه خداحافظی کردیم و رفتیم...

یادم رفت بگم که موقعی که بابا رفته بود بلیط ورودی بگیره  شما مثل یه پسر خوب در کالسکه نشسته بودی یکدفعه یک پسر اندازه خودت اومد و عینک آفتابیت رو از چشمت برداشت و میخواست بزنه تو سرت که من و مامانش مانع شدیم...مامانش کلی خجالت کشید و معذرت خواهی کرد...اما مونده بودم که تو چه نگاه های با معنایی به پسرک مینداختی...



تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


عزیزم روز ۱۸ اردیبهشت خونه مادر جون بودیم شب بابا میخواست بره خونه و من و تو میخواستیم خونه مادر بمونیم موقعی که بابا داشت کفش میپوشید تکرار صدایی ما رو به وجد آورد خیلی زیاد اون صدا چی بود؟؟؟ ددی جون بابای آره اون صدای تو بود که برای اولین بار این جمله رو گفتی...من مامان بی جنبه جناب عالی هر چی التماس کردم بگی مامان جون نه نگفتی همین جور ددی جون ددی جون گذاشته بودی... الهی قربونت برم جالا دارم مینویسم مانی جون هم میگی...



تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


۲۰ اردیبهشت هم یه سه چرخه برات خریدیم که اگه میدونستیم به این حد دوستش داری زودتر میخریدیم...هر روز سوارش میشی و (میگی: بابای.......من میگم: عزیزم کجا میری؟  شما میگی:کار.نون) ماشالله به تو که نون آور هم شدی.




تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

۲۲ اردیبهشت خونه مادر بودیم بهمراه خاله جون ها و بچه هاشون رفتیم پارک.که اتفاق جالب و خطرناکی افتاد::: مثل همیشه عشق سرسره مخصوصا از نوع تونلیش رو داشتی زود از پله رفتی بالا...همین جور که میرفتی پایین یه بچه ازپایین داشت با کفش میومد بالا ...خاله به مامانش گفت مواظب باشید بچه ها از بالا میان میخورن رو سرش...مامانش گفت این کارشه...

با گفتن این حرف خانمه شما عصبانی شدی و با بردن انگشت اشاره به بالای سر و بلند کردن صدا گفتی پل له...پل له....( منظورت این بود که باید از پله بچتون بره بالا) الهی فدای هوش تو برم من عزیزم.

رفتی باز سرسره دوباره که اومدی پایین رفتی پیش اون خانم و با صدای بلند و بالا بردن دست گفتی : پل له( پله) چند بار این کار رو کردی که بار اخر خانمه گفت آره شما درست میگی...همین رو گفت و بس که شما پسر من رفتی و تو پله خوردی زمین و یکم پیشونیت کبود شد...( دیدی میگم اینقدر کارای خوب جلوی دیگران نکن چشم میخوری!)




تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

عزیزم تا تلفن زنگ میخوره میایی و میگی: مادر(یعنی مادر داره تلفن میزنه)...بعضی وقتا هم شیطنت میکنی و گوشی رو بر میداری و حرف میزنی همش میگی : ددی جون کار...مادر...ددی جون کار.




تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

راستی یه روز ازت پرسیدم عزیزم حالت چطوره؟ خندیدی. گفتم بگو خوبم... اما شما جواب ندادی. گفت خوب بگو good... بعد از چند دقیقه اومدی پیشم گفتی: مامانی good...گفتم چی؟ زود متوجه شدم منظورت چیه...از اون روز هر کس ازت میپرسه آقا آروین احوال شما چطورید؟ زود جواب میدی: good




تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

عزیز مامان قربونت برم که خیلی مهربونی خیلی... حتی با دیدن خال های رو بدن بابایی یکی یکیش رو بوس میکنی و بابا رو ناز میکنی...اگه بگم سرم درد میکنه زود میایی برام فشارش میدی تا خوب بشه...قربون اون دستای نازت برم.



تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

۲۵ اردیبهشت زن عمو گفتن رو یاد گرفتی...اما اینجور میگی: (بن عمو )یکم تلفظت شبیه به لیمو میمونه چون عاشق شربت به لیمو هستی و همش میری سر یخچال و میگی به لیمو.



تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

همیشه حتما باید ژله در یخچال آماده باشه و شما بخوری اگه نباشه فریاد له له(ژله) شما در کل خونه میپیچه...نوش جونت.تازه در درست کردنش هم کمک میکنی.


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

۲۶ اریبهشت هم مسلط به جارو برقی کشیدن شدی...حالا موقع جارو کشیدن حتما باید تقسیم کنیم آشپزخونه رو شما جارو میکشی و بقیه جاها رو من...در اینجا که بحث کار کردن شد باید بگم که خیلی تو کارا کمک میکنی از کارای خودت گرفته تا کارای خونه...


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

۲۸ اردیبهشت فیوز ماشینت سوخت و بردیم درستش کردیم...شکر خدا موتورش طوریش نشده بود...بچه کمتر گاز بده.


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

۳۱ اردیبهشت رفتیم پیش دوست بابایی که دندانپزشک بود بابا میخواست عصب کشی کنه دکتر دندونای شما رو هم دید و گفت خوبه شکر خدا...عزیزم دیگه دست بردار نبودی میرفتی و دندونت رو نشون دکتر میدادی...تازه آقای دکتر هم یک آینه معاینه دندون بهت داد که شما قشنگ طرز استفادش رو بلد بودی ماشالله به تو که با دیدن یکبار استفاده از وسایل به ذهن میسپری طرز کارشون رو.


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

کشف بزرگی که در ۳۱ اردیبهشت کردی این بود که لامپ های خونه بابابزرگ رو بدون بالا رفتن از مبل و صندلی دیگه میتونی روشن کنی...اولین بار که با بلند کردن دست تونستی لامپ اتاق عمه رو روشن کنی اونقدر خوشحال بودی که اومدی به همه گفتی.


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ماه اردیبهشت رو طوری پشت سر گذاشتی که در ۳روز آخرش اشتهات صفر شده نمیدونم چرا؟ خدا کنه بقول دوستان از دندون باشه .

 

 

[ شنبه 1 خرداد1389 ] [ 5:39 PM ] [ مامان آروین ] [ ]

 
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

آروین عزیز ۲۱ ماهه تو را با تمام فریاد هایت. خنده هایت. گریه هایت. شیطنت هایت. لجبازی هایت. شیرین کاری هایت و تمامی ذوق و شوقت دوست داریم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
همسر عزیزم روزت مبارک و  تو را بخاطر خودخودت دوست میداریم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

در این ماه  پسر ما خودش صاحب ماشین شد. هر جور دوست داره فرمان ماشین رو میگیره و  گاز میده و میکوبه به در و دیوار و کلی ذوق میکنه.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

صاحب یه استخر بادی شد که میره توش بازی میکنه. میخوابه و یا بلندش میکنه و البته در این موقع ما باید قویترین مرد خونه رو تشویق کنیم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

[ یکشنبه 12 اردیبهشت1389 ] [ 2:24 PM ] [ مامان آروین ] [ ]

سفره هفت سین و برداستی از آن.

........قرآن: خدای مهربون حافظ و نگهدار همه باشه همیشه.........

آیینه: پاکی و صفا

آب: مظهر روشنایی

شمع: روشنی زندگی

سکه: برکت جیب

تخم مرغ: مظهر باروری

ماهی: نمادی از زندگی

سبزه: خرمی هر سال و زیبایی آغاز بهار

اسپند: رفع چشم زخم

سیر: گرسنگی را دور کرده و سیری می آورد

سنجد: کار نسنجیده انجام ندهیم که زیانبخش است

سرکه: ترشرویی را دور کنده و شادی می آورد

سیب: مظهر سعادت و سلامتی

سمنو: شادابی و تازگی مواد اولیه خوراکی

سماق: دشمنی را از بین برده و دشمن را تلخ کام میکند.

 

دومین بهار زندگیت بسلامت

پسر ۲۰ ماهه

آروین عزیز سفره هفت سین  با بودن توتک ستاره زندگیمان مملو از عشق و زندگی بود.

......................................

45 دقیقه مانده به سال 89 خوابت برد. اما 10 دقیقه مانده به سال نو بیدارت کردم چون ترسیدم لحظه تحویل سال جدید بد اخلاق باشی گفتم لااقل تو ده دقیقه بهتر میشه اخلاقت اما با دیدن شکلات توپی از خواب پریدی انگار که اصلا خواب نبودی! شیطون بلا ما اصلا متوجه تحویل سال نشدیم اخه همش باید دنبالت میدویدیم. ددی یا همون بابا فقط تونست چند دقیقه فیلم بگیره با سه چهار تا عکس.....با اینکه حدود 9 شب سال تحویل بود با وجود تو ما ساعت 11 تونستیم به چند نفر تماس بگیریم!!!و هرکس هم زنگ میزد اصلا نمیزاشتی ما صحبت کنیم.....من که خیلی خسته شده بودم مثل دیوانه ها حدود ساعت دوازده همچون جنازه ای خوابم برده بود و بابا جون شما رو ساعت 1 خوابونده بود....اونم خیلی خسته بود..خیلی.....

از روز یکشنبه دید و بازدیدها و گرفتن عیدی و دادن عیدی شروع شد......(بچگی هم صفایی داره).

عزیزم ماشالله ماشالله خیلی شیرین اما شیطون شدی یکم به فکر بابا و مامانت باش خوشکل من.

حرف زدنت هم روز به روز داره پیشرفته تر میشه........

یک روز هر چی تلاش کردم سلام کردن رو بهت یاد بدم دیدم فایده ای نداره یک دفعه گفتم آروین بگو hello دیدم با یه لهجه بسیار دلنشین جوابم رو دادی......عزیزم از اون روز خیلی قشنگ میگی هیلو.....موقع خداجافظی هم خیلی قشنگ با تکون دادن دست میگی بای بای.

دیگه از خوردن غذای میکس شده خوشت نمیاد علنا غذای خودمون رو میخوری....راستی از معایب این نوروز شکلات خور شدن حرفه ای شما بوده.....فقط هم شکلات کاکائویی!

در دو سه روز اول عید بعلت خوردن زیاد شکلات کمی مشکل مزاجی برات پیش اومد که با خوردن آب سیب و موز شکر خدا برطرف شد.

خیلی وقتا اونقدر خستمه که دوست دارم برم یه جای آروم اما با دیدن کارای جدید تو همه خستگی از تنم بیرون میره... و همون لحظه هزار بار خدا رو شکر کردن بخاطر بودن تو باز کمه...

کاش زبون داشتی و میگفتی دوست داری با عیدی هات چیکار کنی؟ من که موندم چیکارشون کنم؟ ولی دعا کن که نزارم تو جیب خودم

[ پنجشنبه 12 فروردین1389 ] [ 6:18 PM ] [ مامان آروین ] [ ]

gif maker

نازنین کودک من ورود به بیستمین ماه زندگیت مبارک.

...............................

کلمات جدیدی که آروین ۱۹ ماهه ما درست تلفظ میکنه :

ماه...باباجی(باباجون)...بابی(بابا)...مامانی...علی...رویا...اله(خاله)...قوقولی...بابابی(بابابزرگ)...پرتغال...نون...چی؟...ها...جیش ...آب ...مادر...بازی...

و بقیه کلماتی که میگی فقط من و بابا معنیش رو متوجه میشیم!

کلماتی هم که بلد بود

مامان.بابا.من .مامی.ددی.به به.بووه.ددر.غارغار.جوجو.و...

...........

آروین خیلی قشنگ ادای رانندگی رو در میاره و تا بابا از ماشین پیاده بشه صندلی راننده رل بوق و دست زدن به سی دی ها و هر چی اونجاست مخصوص اون میشه اما با اومدن بابا زود میپره تو بغل مامان.

...........

آروین خیلی قشنگ راه میره بازی میکنه میدوه و در کل باید بگم که ماشالله خیلی قشنگ هم شیطونی میکنه!

...........

آروین موقع نماز خوندن بابایی خیلی اذیت میکنه.حتی امروز موقع سجده بابا از بالا پریده بود رو سر باباش خیلی بدجور سرش درد گرفت من داشتم وسایل ناهار رو آماده میکردم که باز بطری نوشابه و دوغ رو کوبونده بود تو سر باباش.بعد هم دست رو سر بابا گذاشته و با دلسوزی میگفت بووه بووه!

...........

آروین موقع بیماری داروهاش رو خوب میخوره.الهی هیچ وقت مریض نشی پسر عزیزم.

...........

اگه مامان بگه آروین تو عزیز کی هستی؟

آروین میگه: بابایییییییییییی!

اگه بابا بگه آروین تو عزیز کی هستی؟

آروین میگه: مامانی!

موقعی که تو خونه من و آروین تنهاییم همینجور با هم حرف میزنیم و من یه کلمه میگم اونم بعد تکرار میکنه اما تا میگم بگو مامان؟ میگه: بابا و بعد بلند بلند میخنده.

خیلی خوشم میاد از این سیاست هایی که بخرج میدی پسر باهوشم.

آروین جونم بابا موقع بازی دستگیرت میکنه و با پرسیدن این سوال که عزیز بابا کیه؟ و پاسخ تو که باید بگی: .....من.....آزادیت رو بدست میاری.

این بازی رو خیلی دوست داری.در کل بازی با بابا رو خیلی دوست داری.

...........

آروین جیغ زدن و لجبازی رو هم متاسفانه یاد گرفته!

...........

کمتر از ۱۷ روز دیگه به سال جدید باقی مونده.امیدوارم که این روزها بخوبی سپری بشه و با دلی خوش سال جدید رو آغاز کنیم.

[ چهارشنبه 12 اسفند1388 ] [ 5:49 PM ] [ مامان آروین ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ رو با یاد خدا شروع و تقدیم میکنم به او که خداوند به ما هدیه داد (کودک عزیزم آروین که در شنبه 12 مرداد 87 ساعت 21.55 دقیقه بالهای سفیدش را بسوی این دنیا باز کرد).
امیدوارم تا روزی که کودکم خود توان نوشتن داشته باشد بتوانم ادامه دهم.
من تنها مینویسم از زبان او.
لینک دوستان
امکانات وب