سلام
این بار خودم حوصله آپ کردن وبلاگم رو نداشتم مامان بی تقصیره![]()
نه روزه گذر عمرم وارد ۱۶ ماهگی شده![]()
یه یک هفته ای مامان سرماخورده بود و بی حال و من هم منع از نزدیک شدن به اون![]()
اما الان یک هفته است خودم مریض شدم..اول تب بعد سرفه و حالا هم عطسه و آبریزش![]()
دکتر رفتم دارو داد اما نگو دارو بگو اه اه اه چون من خیلی بدم میاد و هر دفعه موقع خوردنش زندگی مامان و بابا رو به استفراغ میکشم![]()
اونا در موقع دارو دادن باید کلی دلقک بازی در بیارن و سر منو کلاه بزارند تا من دارو بخورم..من گول نمیخورم بعد از التماساشون دلم براشون میسوزه و بزور دارو رو میخورم.فقط بخاطر اونا![]()
این دفعه دارو خوردن ما یه حسنی داشت که من تونستم به قند دست بزنم و حتی اونو بندازم تو پستونک و با اب بخورم![]()
اما پریشب دوباره بابا و مامان منو بردند دکتر و این بار دکتر بد
برای من امپول نوشت. منم در حین زدنش خیلی گریه کردم
اما بابا جون منو آروم کرد ![]()
حالا هم شکر خدا یکم بهترم فقط کلی تو گلوم خلط دارم![]()
دعا میکنم همه دوستام که سرما خوردند خوب بشند![]()
راستی یه مریضی اومده بنام انفولانزای خوکی که میگن خیلی بده..پس شستن دستا یادتون نره......نه نه ژل دست یادت نره![]()
نوشته شده توسط مامان آروین در پنجشنبه 21 آبان1388 ساعت 12:36 PM موضوع | لینک ثابت
از کجا شروع کنم
از شیرین کاری هام
شیطونی هام
یا از اذیت هام![]()
1- هر چیز جا و مکان خاص دارد:
با شنیدن صدای اذان
آوردن مهر و اااا ( الله اکبر در فرهنگ من)گفتن و یا با آرامش خوابیدن و یا فراخواندن بابا و مامان به این امر خطیر![]()
با شنیدن صدای موسیقی
بشکن زدن و دست و پا تکان دادن
...اما از نوع رپش سر را عقب و جلو کردن![]()
با شنیدن صدای نوحه
دست ها را به سینه زدن و کمک مامان و بابا کردن در این امر![]()
با شنیدن صدای بابا و گفتن خداحافظ
سر دادن گریه و زاری![]()
با شنیدن صدای در
دویدن بسوی در و استقبال از هر کسی که امده![]()
با شنیدن صدای آب از نوع آب حمام
رفتن بسوی حمام و شروع در زدن ها. من رو چرا نبردید. ها
؟و در اخرتسلیم شدن انها و شروع اب بازی من![]()
با شنیدن صدای پیام بازرگانی
بی خیال همه چی حتی مامان و بابا..ولی چه کنم که مامان فرصت طلبه!![]()
با شنیدن صدای بچه ها
رفتن بسوی انها و شروع بازی![]()
۲- سیاست داشتن:
در موقع نیاز صدا زدن...ماماماماااااان....بااااااااااا بااااااااااااا(ذوق کردن ان دو که من صداشون میزنم دیدنیه)![]()
در موقع پی پی کردن رفتن و در آغوش گرفتن مامان![]()
در موقع خواستن چیزی بزور خود را بزمین کوباندن و گریه کردن![]()
در موقع دیدن بابابزرگ مهربون دویدن بسوی اتاقش و لوس کردن خودم![]()
در موقع دیدن و تشخیص دادن خوراکی اول یکم کنترل خود برای جلب اعتماد اطرافیان بعد حمله![]()
در موقع دیدن چمن خرامان دویدن و گل گویان بدنبال گل گشتن( تقدیم به بابا یا مامان و یاپرپر شود)![]()
در موقع دیدن چای اخطار داغی به اطرافیان و گفتن بووه ![]()
در موقع دیدن مامان پای لپ تاپ(هنگام فراموشی مامان از بودن من ) سرگرم کردن خود با اسباب بازی ها یا برنامه خاله شادونه![]()
و اما در موقع خستگی رفتن به رختخواب و خوابیدن![]()
.
.
.
چهارشنبه بابابزرگ و مامان بزرگ رفتند مشهد.
چهارشنبه دوستای نینی سایتی با ماماناشون تو پارک قرار گذاشتند...جای ما هم بسی سبز بوده..
جمعه رفتیم آبشار قلات.عمه زهرا هم باهامون بود.خیلی خوش گذشت.
دائی مامان هم شکر خدا یکم بهتره.
راستی امروز چهارده ماه منم تموم شد. خدایا شکر که تنی سالم به من دادی![]()
نوشته شده توسط مامان آروین در یکشنبه 12 مهر1388 ساعت 12:21 PM موضوع | لینک ثابت
سلام
به من گفتن خدا دعای بچه ها رو بر آورده میکنه...ای خدا ای خدای مهربون من که همش دارم داد میزنم خواهش میکنم که هیچ کس مریض نشه و اونایی که مریض هستند رو شفا بده
.
پس چرا این دعا بر آورده نمیشه؟حتما حکمتیه!که من نمیدونم.یعنی میشه بیمارستان ها خلوت بشه. دکترا بی مریض بشند؟ نه فکر نکنم بشه.....پس ای خدای مهربون سرو کار خانواده ما رو به بیمارستان نکش
.
اول خبر های خوب :
من بزرگ شدم چون میتونم مستقل راه برم. غذای جامد بخورم. به تنهایی بازی کنم. دستم رو ببرم بالا و وسایل رو میز رو بردارم. لامپ روشن و خاموش کنم و هزار تا کار دیگه
.
عید فطر هم فرا رسید و ماه رمضان دیگه ای هم تموم شد
.
یک سال به عمر با عزت بابا جونم اضافه شد. بابای مهربون تولدت مبارک. انشالله که همیشه گرمی وجودت گرما بخش زندگی ما باشه و سایه ات ۱۲۰ سال بالا سر من و مامان باشه
.
خبر های بد:
مادر جون کمردرد و پادرد شدید داشت دکترا گفتن باید عمل کنه چون تنگی شدید کانال نخاع داره.اما مادر موافقت نکرد فعلا. پس باز هم دارو و مسکن.
دائی مامان هم تصادف کرد همون شب اول ماه رمضان. شکستگی لگن داشت. اما بر اثر سهل انگاری کادر پرستاری بعد از ده روز به کما رفت
و پس از گذشت ۳۰ ساعت بهوش اومد اما کما رفتن همان و از دادن کلیه ها و شروع شدن دیالیز و مشکلات بعدی همان... خدا کنه زودتر زودتری خوب بشه. مامان میگه من طاقت ندارم برم ببینمش. خدایا بحق زهرا خودت شفاش بده زودتری. چون مادر جون هم بخاطر برادرش خیلی حالش بده.
بخاطر همین اتفاق ها مامان اصلا جوصله کامپیوتر رو نداره الان هم التماس کردم بیاد برام بنویسه. تازش هر چی میگم عکسای تولدم رو بزار میگه حوصله ندارم. پس بزودی میارمش تا عکس بزاره.
نوشته شده توسط مامان آروین در چهارشنبه 1 مهر1388 ساعت 2:56 PM موضوع | لینک ثابت

آروین جان
ای آرامش بخش زندگیمان
یکمین سالگرد میلادت مبارک

نوشته شده توسط مامان آروین در دوشنبه 12 مرداد1388 ساعت 5:13 PM موضوع | لینک ثابت
استارت برای لوس شدن
آروین همیشه خندان
کاسه رو هم میخواد بخوره شکمو
![]()
پارچه سبز حرم امام حسین
بدون شرح!
دندان مرواریدی
عکسی شبیه عکس ۵ ماهگی
محو تماشای پیام بازرگانی
به آینده فکر میکنه پسرم
بعضی وقت ها مظلوم میشه
به به عجب پیازچه ای!
پسرم یه پارچه اقاست
نوشته شده توسط مامان آروین در سه شنبه 6 مرداد1388 ساعت 0:2 AM موضوع | لینک ثابت
( الهی ادای شکر ترا هیچ زبان نیست و دریای فضل ترا هیچ کران نیست و سرٌ حقیقت تو بر هیچکس عیان نیست. هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست.)
گرما بخش زندگیمان پسرعزیزمان تنها ۲۷ روز به اولین سالگرد میلادت مانده. سال گذشته در چنین روز هایی چشم براه آمدنت بودیم.
مینویسم که بدانی بدانی چقدر از وجودت خوشحالم.
لحظه ای که در بودن تو شک کردم در دیار غربت بودیم اولش نتوانستم به آزمایشگاه بروم که مطمئن ازبارداری شوم تنها توانستم به فروشگاه نیوورد که کنار خانه بود بروم وبیبی چک بگیرم نمیدانی بعد از خرید با چه دلهره ای وارد خانه شدم. تست که مثبت شد اول از هر چیز خدا را شکر کردم. بعد تا آمدن پدرت با خود میگفتم چطور به او بگویم که دارد پدر میشود. هزار جمله آماده برای گفتن این خبر کرده بودم اما ان روز نتوانستم بگویم خود تصور کن شب من چطور صبح شد! آخر یک ظهر بعد از ناهار خوردن با ساده ترین کلمه به پدرت گفتم او هم مثل من خوشحال شد. از آن روز من ساعات و لحظه هایم رو با تو تقسیم کردم در یک جسم.
پس این را بدان که ۹ ماه با هم در یک جسم زندگی کردیم. روزهای آخر دوست داشتم هر چه زودتر پاره تنم را ببینم و ببویمش و او را در آغوش بگیرم
.
عزیزم خوشحالیم از بودنت
. انشالله ۱۲۰ سال عمر با عزت و سربلندی در پیش رو داشته باشی.
.................................................................................
تنها ۲۵ روز دیگه مانده اما عزیزم چند روزه حالت خوب نیست
اول یه تب کوچولو کردی.استامینوفن دادم ولی خوب نشدی بردیمت دکتر گفت یکم گلوش قرمزه اما نشانه سرماخوردگی نیست. وقتی از دکتر برگشتیم رفتیم خیابون تبت قطع شد شکر خدا. به بابا گفتم این بچه یه روز هوای بیرون بهش نخورده تب کرده![]()
عزیزم ولی از دیروز هر چی شیر میخوری بصورت پنیری استفراغش میکنی. دیدن این صحنه خیلی برای ما سخته
اخه طوری استفراغ میکنی که از بینی هم میزنه بیرون. الهی مامان فدات بشه
. دیشب گفتیم شاید بخاطر هومانای ۳ باشه(شاید فاسد بوده!!) بهمین جهت بابا جون بابای مهربونت
ساعت ۱.۵ شب با آژانس رفت داروخانه و هومانای ۲ و ۳ خرید.( پسرم اینا رو مینویسم که بدونی چقدر عزیزی . قدر بابا رو خیلی بدون که اون بهترینه
).
ساعت ۴ از خواب بیدار شدی و گریه کردی و ما تونستیم با بازی کردن ارومت کنیم تازه بابا رضای مهربون پاشد برات اسفند دود کرد. و قرآن گذاشت بالای سرت و کلی دعا کرد تا راحت و با آرامش بخوابی
.
شکر خدا تا الان نسبت به دیروز بهتری
.
انشالله زودتری خوب خوب بشی. راستی النا هم از دوری باباش حالش خوب نیست براش دعا میکنیم خوب بشه
.
....................................................................
عزیزم
خوشحالممممممممممممم
فراوان زیرا اولین قدمهای خود را تنها ۲۳ روز مانده به اولین سالگرد تولدت گذاشتی. آنهم در خانه پدری من خانه مادر.![]()
عزیزم انشالله قدم هایت ثابت و محکم و سرشار از موفقیت باشد.![]()
.....................................................................
۱۷ روز دیگر...
آروین عزیزم امروز کاملا معلوم شد که به شیر خشک هومانای ۳ حساسیت داری و اون رو پس میزنی و هضمش نمیکنی.عزیزم پس مجبور میشی همون هومانای ۲ رو بخوری![]()
........................................................................
عزیزم عیدت مبارک. امروز که ۱۴ روز مانده به سالگرد شیرین ترین هدیه خداوند به ما برابر با عید مبعثه. امیدوارم همه لحظه هایت و تمامی روزهایت شاد باشی و هر روزت عید باشه![]()
..............................................................................
عزیز من ۳ روز مانده به یکسالگیت در شلوغی خانه دستان خود را به میز گرفتی و ایستادی و پس از رها کردن انها قدم برداشتی بدون هیچ کمکی.
....................................................................................
نوشته شده توسط مامان آروین در سه شنبه 16 تیر1388 ساعت 11:57 PM موضوع | لینک ثابت
سلام سلام اومدم با کلی خبر از یک ماه گذشته:
۱- مادر جون و مادر بزرگ و پدر بزرگ و مامان بزرگ بابایی روز ۲۲ خرداد رفتند کربلا و منم کلی سوغات و اسباب بازی گیرم اومد
.
۲-همون ۲۲ خرداد روز انتخابات رییس جمهوری بود. نمیدونم این سیاست چیه که مامان همش دعا میکنه من همیشه ازش دور باشم. مامانم میگه سیاست خیلی بد و کثیفه (تِخِّه!!)
....
۳- نتیجه این انتخابات که یه روز قبل از روز مادر اعلام شد برای عده ای تعجب آور بود. بخاطر اینکه میگفتن احتمالا تقلب شده چندین نفر حتی کشته شدند. به چه گناهی؟؟؟؟!
۴- روز مادر هم امسال گذشت. ولی با این تفاوت که با اومدن من مامانم یه مادر واقعی واقعی بود. (مادرم دوستت دارم
).
۵-روز پدر هم چند روز دیگه فرا میرسه که من این روز رو به بابابزرگ و بابای مهربون خودم تبریک میگم.(خدا روح آقاجون
رو هم شاد کنه که مامان خیلی دلش برای اون تنگ شده)
و اما خودم و شرح رشد جسمی و هوشی من در این یک ماه :::
۱- میتونم برای چند لحظه بدون دست گرفتن به چیزی روی پای خودم بایستم.
۲- دو تا دندون نیش بالا (همونایی که مامانم بهشون میگه مروارید
) هم دقیقا روز اول یازده ماهگی اومدن بیرون. حالا با نیرو و قدرت بیشتری میتونم دندون بگیرم چون الان ۸ دندونیم من
.
۳- دامنه لغاتم گسترده تر شده..مثلا گل. آب. عمه. به به. ددر. غار غار. و با اجازه یه بار مامان یه چی نشونم داد و گفت این مورچه است منم با زبون خودم گفتم موچَه حالا مامانی ول کن نیست همش میگه بگو مورچه.. مامان جون! یه چیز آسون نشونم بده مورچه سخته بابا.
۴- شروع به خوردن هومانای ۳ کردم. هلو رو بتنهایی میتونم بخورم با دندونای تیزم.
۵- بوسیدن رو بلد شدم ولی من دوست ندارم همه رو بوس کنم فقط و فقط اونایی که دوستشون دارم رو میبوسم.. این رو گفتم تا به هر کی میرسم نگن آروین بوس کن. فکر میکنند بوس من الکیه
!!!
۶- یه چند تا کار بد هم میکنم طوریه که مامان کلافه میشه: دندون میگیرم. مو میکشم. دست به تلفن میزنم. عینک بابا رو بر میدارم. آشپزخونه و دمپایی اونجا رو دوست دارم در اولین فرصت میرم اونجا (چون سرامیکه و النای خاله صنم سرش خورد رو سرامیک و ورم کرده مامان برای من میترسه و زودی منو میبره بیرون با کلی نق زدن). وقتی بابام میخواد بره سر کار یا اصلا بره بیرون از خونه میدووم زودی پاهاشو میگیرم یعنی منم باید ببری. اگه نبره آی گریه میکنم آی گریه میکنم
.
نوشته شده توسط مامان آروین در جمعه 12 تیر1388 ساعت 2:1 AM موضوع | لینک ثابت
بار الها تو را سپاس تو را سپاس بخاطر هر آنچه که دادی و هر انچه که صلاح در ندادنش دانستی.
پسر عزیزم آمدم که بگویم ده ماه گذشت از روزی که تو بالهای سفید خود را بروی دنیای ما گشودی. چه زود میگذرد: آری با تمام سختی هایش تنها با بودن تو و پدر مهربانت زود گذشته و بقیه راه هم همچنان خواهد گذشت.![]()
از خداوند مهربان میخواهم که لحظاتت را سرشار از شادی و آرامش کند و به من و پدرت یاری رساند در درست پروراندن تو. عزیزم شبانه روز دعایم به درگاه ایزد منان این است که ناخوشی هایت تمام شود. وقتی که سرفه هایت و یا دانه های قرمز روی بدنت را میبینم با خود میگویم کاش همه انها بیایند در وجود من و تو عاری از هر کسالتی شوی. آمین
آمده ام بگویم دوستت داریم با تمامی وجودمان
ای درخشان تر از خورشید وستاره
نوشته شده توسط مامان آروین در سه شنبه 12 خرداد1388 ساعت 1:13 PM موضوع | لینک ثابت
سلام
من و خواهر تقلبی من
۱- با تاخیر دو ماهه سال ۸۸ رو به همه دوستام تبریک میگم با آرزوی بهترین ساعات و لحظات و سالی پر از خیر و برکت و سلامتی.![]()
![]()
۲- راستی در پست قبلی در مورد دوربین و ماجرا ی گم شدنش نوشته بودم در نوروز دوربین گم شده ما پیدا شد و مامان و بابا الان با دو تا دوربین از من عکس میگیرند اونا با هم در شکار لحظه های شیرین پسرشون ( یعنی خودم ) رقابت میکنند.![]()
شرح حال خودم :::
امروز من نه ماه و دوازده روزم شده
............
شش دندون دارم. چهار تا پایین دو تا بالا.....
مامان. بابا. آنا. آب.دد. اه.نه.آبه.مو .کلمه هایی هست که تا حالا یاد گرفتم...
در چهار دست و پا کردن استاد هستم.........
در بالا و پایین رفتن از مبل دارم دوره استادی رو میگذرونم...![]()
از روروئک بیرون اومدن رو هم دارم کشف میکنم تا حالا دو بار خودم رو در حین کشف کردن کردم زیر روروئک..![]()
کنار مبل . دیوار. و هر چیز بلندی رو میگیرم و بلند میشم و با گرفتن اونا راه میرم....
عاشق و دلباخته پیام بازرگانی هستم طوری که مامانم که روزی از دست این پیام ها خسته میشد الان التماس صدا و سیما میکنه تا براش پیام بزارند تا از فرصت استفاده کنه به من شیر یا هر خوراکی دیگه بده..![]()
از صدای جارو برقی و سشوار خیلی خوشم میاد. دوستای مامان میگن ای ای بچه ما از صدای این وسایل میترسیدند مامان هم میگه پس خوش بحالم که آروین من نمیترسه..![]()
نمیدونم چرا از دماغ خوشم میاد چه مال عروسکام چه مال بابا و ..........
از بازی کردن لذت میبرم....دالی بازی...بدو بدو.....تاب بازی.... و غیره همشون به من انرژی میدن..![]()
![]()
![]()
کل خونه رو برای خودم بازرسی میکنم....
اتاق کار بابا رو خیلی دوست دارم پر از کاغذ و کتابه ولی مامان میگه نباید برم تو اتاق بابا چون چیزاش رو خراب میکنم.. مامان میگه بچه شیطون برو تو اتاق خودت بازی بکن.رفتن به اتاق بابا ممنوع.![]()
از ورق خوشم میاد و بازی کردن با اون رو دوست دارم برای همین مامان و بابا یه دستش رو اختصاص دادند به من..تا مال اونا رو خراب نکنم ..
عاشق کتاب هستم...چه کاغذیش یا پارچه ای و یا کتاب های حمامم..![]()
![]()
اسم حمام اومد ...اونم خودش یه سرگرمیه که من دوستش دارم. آب بازی خیلی با حاله..
ددر رو دوست دارممممممممممممممممممم برای خودم هم راننده ای شدم دیگه
از میوه ها موز و سیب و هندوانه رو خیلی دوست دارم..![]()
از قطره های مکمل فقط میم رو دوست دارم..
(محو تماشای پیام بازرگانی.)
(بزارید ببینم این تو چی نوشته
)
خستم شد .![]()
![]()
نوشته شده توسط مامان آروین در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 ساعت 10:22 PM موضوع | لینک ثابت
۱- بالاخره پس از کلی درد کشیدن دو تا از دندون های من در اومده. مامان همش میاد دندونهام رو نگاه میکنه و کلی ذوق زده میشه.
منم کم کم باید دست بکار مسواک بشم![]()
۲- دیگه میتونم چهار دست و پا خونه رو بگردم.![]()
۳-دیشب رفتیم یه دوربین خریدیم
اخه مامان و بابا دیگه طاقت نداشتن از لحظات شیرین من عکس نداشته باشند.![]()
۴- مهمتریننننننننننننننننن خبر.....................................
کار بابا جون درست شد و ما هم دیشب رفتیم خونمون رو دیدیم ایشالله تا عید میریم خونه خودمون.
ولی دلمون خیلی برای مادر جون تنگ میشه. ما ۷ ماه پیش مادر جون زندگی میکردیم. اون خیلی زحمت ما رو کشیده خیلی خیلی زیاد. فقط میگم مادر جون دوستت داریم .
نوشته شده توسط مامان آروین در سه شنبه 20 اسفند1387 ساعت 1:13 PM موضوع | لینک ثابت
بالاخره بعد از مدتها مامان رو راضی کردم عکس بزاره .منم عکسامو تقدیم میکنم به دوستای خوبم. از جمله عمو هوشمند .خاله نفیسه و سارا نازی و علی اقا و اونایی که فقط عکس منو دیدن، خدا کنه زودتری از نزدیک ببینمشون...
آروین در خانه پدر جون
آروین در روروک
آروین اماده رفتن به بهداشت برای زدن واکسن ۴ ماهگی
آروین از راه رسیده در آشپزخانه
آروین در حال ماساژ دادن لثه
آروین در آشپزخانه
آروین غرق مطالعه
آروین تازه بخواب رفته
نوشته شده توسط مامان آروین در یکشنبه 27 بهمن1387 ساعت 3:59 PM موضوع | لینک ثابت
سلام
۱- من و مامان خاله های نی نی سایتی رو خیلی دوست داریم. میخوام اسماشون رو بگم ولی شاید یکیشون از قلم بیافته پس فقط میگم خیلی دوستتون داریم. شما خاله ها، خیلی خوبید خیلی...
۲- امروز من شش ماهم تموم شد. ولی بخاطر سرماخوردگی نمیتونم واکسن بزنم باید بزارم خوب خوب بشم بعد برم واکسن بزنم.
.........................................................................
ببخشیدا
خواستم این کارم رو ثبت کنم بهتر دونستم به این پستم اضافش کنم:
امروز ۱۶ بهمن من دست زدن رو یاد گرفتم.
نوشته شده توسط مامان آروین در شنبه 12 بهمن1387 ساعت 1:2 PM موضوع | لینک ثابت
این وب برای اینه که من زندگی نامه خودم رو توش بنویسم تا وقتی بزرگ شدم مثل بقیه آدم ها از مامان و بابا و اطرافیان نپرسم من وقتی کوچک بودم چکار میکردم نمیکردم...
امروز برای اولین بار من شروع کردم به بابا گفتن. جمعه ها تقریبا همیشه خونه بابا بزرگ هستیم از صبح که از خواب بیدار شدم هر دو سه ساعت یه بار یه بابا میگفتم تا اینکه بعد از ظهر که رفتیم خونه بابا بزرگ بابایی .اونجا که وارد شدم کلی گریه کردم آخه اونا رو زیاد نمیشناختم ولی بعد از اینکه یکم با اون محیط آشنا شدم زن دائی بابا یه سیب داد دستم منم برای تشکر کلی بابا بابا براشون گفتم. انگار تا بحال هیچ کس رو ندیده بودند بگه بابا آخه خیلی ذوق زده شده بودند.
بابا جون میگفت: اول مامان گفتن رو یاد بگیر. آخه اون فکر میکنه من بی جنبه هستم و همش میگم بابا میخوام بابا میخوام. ولی نه. بابایی من بخاطر اینکه خیلی دوستت دارم خواستم اول بگم بابا!
یکم از هفته قبل بگم: تاسوعا و عاشورا بود. ما خونه بابا بزرگ بودیم. اونحا مامان و بابا بخاطر من با هم بحث کردند.چون من از فرنی و حریره بادام خوشم نمی اومد و مامان به زور میکرد تو دهنم بابا گفت این کار رو نکن بد عادت میشه مامان هم گفت اگه این کار رو نکنم این پسر هیچی نمیخوره.(خودمونیما مامان میخواد همه چی رو بزور بکنه تو دهنم تا مبادا لاغر نشم ).
مامان میگه من خیلی بد غذا و بازیگوش شدم وشیر هم بزور میخورم. و فقط تو خواب شیر میخورم. خوب مامانم من تو بیداری میخوام از اطراف سر در بیارم و با محیط اشنا بشم و همه چی رو بشناسم. برای همین هم ترجیح میدم تو خواب شیر بخورم تا از همه فرصت هام درست استفاده کرده باشم.
نوشته شده توسط مامان آروین در جمعه 27 دی1387 ساعت 11:29 PM موضوع | لینک ثابت
السلام علیک یا اباعبدا... حسین
۱ - ماه عزاداری امام حسین رو به همه دوستام تسلیت میگم. خدایا منو به نوکریشون قبول کن.
۲-امروز من پنج ماهم تموم شد و وارد شش ماهگی شدم. همه چیزام خوب بود. تازه دکتر گفت همه چیز هم میتونم بخورم ولی کم کم. ۸۰۰ گرم وزنم نسبت به ماه قبل بیشتر شده بود.
۳-غذای کمکی من بعد از لعاب برنج به فرنی و حریره رسید و از این به بعد منوی غذای من بیشتر میشه.
۴-قطره آهن هم از دیروز شروع کردم به خوردن.
۵-دو هفته پیش بابا بزرگ و مامان بزرگ رفتند مشهد ما یه هفته رفتیم پیش عمه زهرا و عمو هادی تا اونا برگشتند.
از زبان مامان:
پسرم عسلم تو همان موجودی که چند ماه در وجود من زندگی کردی و از خون من تغذیه میکردی. چه لحظات خوب و بیاد ماندنی را با هم پشت سر گذاشتیم.
و حالا تو بزرگ شده ای و با نگاه های پر معنا و حرف هایت (صداهایی که از خود در می آوری) با ما حرف میزنی و برای همه میخندی. آری تو برای خود آقایی به تمام معنا شده ای.
در این روزها:
کامل دمر میشوی.
دنده عقب همانند مار شروع به خزیدن میکنی.
با کمک میتوانی بشینی.
در حال دمر با تمام قدرت خود را به بالا میکشی فکر کنم میخواهی مثل بابا شنا بزنی.
در هنگام خواب از این پهلو به آن پهلو میشوی و خواب به حالت دمر را خیلی دوست داری.
برای یک لحظه هم دیگر نمیتوانیم تو را درتخت و هر جای بلند بدون حصار تنها بگذاریم .
.
.
.
بارالها نمیدانم با چه زبانی از تو سپاسگذاری کنم.
نوشته شده توسط مامان آروین در پنجشنبه 12 دی1387 ساعت 2:30 PM موضوع | لینک ثابت
اول
عید قربان رو به همه تبریک میگم.
دوم
مامان و بابا از چند روز قبل تصمیم گرفته بودند در این روز خوب غذای کمکی من رو شروع کنند.
سوم
همین ربع ساعت پیش منم به جمع غذاخورها افزوده شدم.
چهارم
اولین غذای من دو قاشق لعاب برنج بود. به به چه خوشمزه
.
نوشته شده توسط مامان آروین در سه شنبه 19 آذر1387 ساعت 1:58 PM موضوع | لینک ثابت
ماشالله ماشالله ماشالله....
لطفا ماشالله یادتون نره
امروز چهار ماه منم تموم شد بسلامتی. آخ جونمی بزرگ شدم دیگه
صبح که رفتیم مرکز بهداشت مسئول اونجا وقتی داشت منو وزن میکرد به بابا و مامان گفت ماشالله ماشالله نگاهاش و کاراش بیشتر از سنش میزنه![]()
وزنم: ۷۸۰۰
قدم: ۶۹
دور سرم: ۴۲
بعد از به دنیا اومدن من مامان کمردرد گرفته. برا همین هم باید بره فیزیوتراپی. نه روز رفته یه روز دیگش مونده. وقتی اون میره من پیش مادر میمونم. اصلا هم اذیتش نمیکنم. امروز هم وقتی از بهداشت برگشتیم مامانی رفت. ولی امروز یه فرقی میکرد که بابا جون هم پیشم موند. مادر و بابایی بخوبی از من مواظبت کردند.
عکس داغ داغ
داشتیم میرفتیم من واکسن بزنم که جلوی منو گرفتند و گفتند میخواند یه نقاشی از من بکشند
آخه همه منو دوست دارند حتی غریبه ها (شما می دونید چرا؟
)!!
وقتی دیدم اینقدر هوادار دارم
با خودم فکر کردم شاید بتونم برای انتخابات کاندید بشم (شما چی فکر میکنید؟)![]()

نوشته شده توسط مامان آروین در سه شنبه 12 آذر1387 ساعت 11:50 AM موضوع | لینک ثابت
آروین جون عزیزم امروز میخوام از زبون خودم بگم که تو این سه ماه چه چیزایی یاد گرفتی
پسر گلم نگاه هات خیلی معنی دارند طوری که دل من و بابا رو میبری.![]()
اولین کلمه ای که یاد گرفتی آقا آقا است که بعضی وقتا اینقدر با صدای بلند آقا آقا میکنی که هم همسایه ها میشنوند.![]()
برای همه میخندی. آخه تو خیلی خوش اخلاقی.![]()
گل پسرم چقدرخودت رو برا بابایی لوس میکنی
؟ نکنه بابا رو بیشتر از مامانی دوست داری
وقتی میخوابی میترسیم تنهات بزاریم اخه اگه بیدار بشی اینقدر ورجه وورجه میکنی که میایی پایین تخت.![]()
تازش سعی خودت رو میکنی که غلط بزنی. اگه کمکت کنیم قشنگ برمیگردی و پاهات رو حرکت میدی به جلو.![]()
اگه رو زمین بزاریمت همین جور دور خودت چرخ میزنی تا خسته بشی و داد بزنی.![]()
وقتی بابا جون اسباب بازیتو میگیره بالا سرت با دوتا دستات میگیریش و فورا میبری نزدیک دهنت.
الان دو روزه وقتی سیب رو میگیریم بالا سرت قشنگ میگیریش و میکنی تو دهنت.
وقتی بابایی لپ هاشو باد میکنه و نزدیک صورتت میاره دستاتو مشت میکنی میزنی تو صورت بابایی.
جالب ترین کارت اینه با اینکه سه ماهه هستی همش تلاش میکنی بلندشی تا دستامون رو میاریم نزدیکت و انگشتاتو میگیریم ۴۵ درجه خودت رو بلند میکنی. بابا بزرگت هم وقتی میاد پیشت زودی دستت رو میگیره و بلندت میکنه ولی اون کار بدی میکنه چون دست پسر عسلم درد میگیره. دیگه کاریش نمیتونیم بکنیم.
و ......................................
مامان جون یه خواهش هم میخوام از تو بکنم :که تو را به جان مامان و بابا صبح زود از خواب بیدار نشو. لااقل تا ساعت ۸ بخواب
اینم بگم که تو ماهی بخدا پسر خوب وآروم و نازی هستی عزیزم. خیلی خیلی دوستت داریم
آروین جون عزیزم به اندازه همه گلهای جهان . نه نه اندازشو نمیتونم بگم که چقدر
نوشته شده توسط مامان آروین در دوشنبه 27 آبان1387 ساعت 4:57 PM موضوع | لینک ثابت
سهلام سهلام
تازه دیشب فهمیدم اولین نتیجه خانواده پدری من هستم
. میدونید وقتی منو بردند که بابابزرگ بابایی منو ببینه خونشون خیلی شلوغ بود
. من اون جا شروع کردم به ناز کردن
اونا هم باید نازمنو میخریدن چون من بزرگ خاندانشون بودم
.
من خیلی خوشحالم
آخه تو چند روز گذشته چند تا دوست شیرازی نینی سایتی پیدا کردم. ولی یکم دیر رسیدیم آخه اونا با هم قرار گذاشته بودند. رفت تا قرار بعدی که ببینمشون. خدا جون من چند تا دوست دارم
نه نمیشه بشمارمشون آخه خیلی زیاد هستند. خدایا کاشکی میشد زودی همشون رو ببینم![]()
نوشته شده توسط مامان آروین در جمعه 24 آبان1387 ساعت 4:39 PM موضوع | لینک ثابت
۱۶ ابان ۸۷ . تهران
عکس پارتی نینی های مرداد۸۷ نینی سایت.
جای من و مامان خالی بوده.
نوشته شده توسط مامان آروین در جمعه 17 آبان1387 ساعت 10:14 PM موضوع | لینک ثابت
امروز اولین روز سه ماهگی منه.
ساعتی پیش با مامان رفتم حمام. حلقه ختنه هم کمکم داره میافته.
از دیشب که کار بابا با مشکل مواجه شده اونا ناراحت هستند. خدا کمکمشون کنه.
امشب هم خونه عمو هاشم دعوتیم.
نوشته شده توسط مامان آروین در دوشنبه 13 آبان1387 ساعت 2:59 PM موضوع | لینک ثابت
وای وای خدا جون. دیشب بابا و مامان و عمو هادی و مادر جون بعد از سه ماه منو بردند ختنه کردند.
چشمتون روز بد نبینه چقدر درد داشت با اینکه با اسپری و آمپول بی حس کردند ولی بازم درد داشتم.
دیشب من پسر خیلی خوبی بودم این حرف همه بود حتی آقای دکتر.
مامان و بابا گل آفتاب گردون موزیکالی رو که من خیلی دوست داشتم آورده بودند تو مطب. و هر از چند گاهی صداش تو مطب میپیچید.
دکتر فقط بابایی رو داخل اتاقش راه داد و بقیه پشت در منتظر من بودند.
الان هم دارم مینویسم خیلی پسر خوب و ساکتی هستم ماشالله.
(دیروزچهارشنبه ۸/۸/۸۷ ساعت ۷:۱۵ بعد از ظهر تو مطب دکتر عندلیب من ختنه شدم . چهار روز دیگه سه ماهم تموم میشه)
مهبارکه مهبارک
نوشته شده توسط مامان آروین در پنجشنبه 9 آبان1387 ساعت 0:34 AM موضوع | لینک ثابت
آروین جون عزیزم الان که اومدم بنویسم خیلی خسته ام آخه از روزی که بابات رفته هر روزش رفتیم دکتر هر دفعه برای یه چیز.
از دیروز تا حالا هم بعد از ادرار یه لکه های صورتی رو پوشکت میمونه که خیلی مارو نگران کرده. بردمت دکتر برات ازمایش نوشته هر چند که خودم هم دیروز یه نمونت رو دادم مادر جون برد ازمایشگاه ولی بازم امروز ازت نمونه گرفتم. تو این چند روز ادرارت خیلی کم شده تازه دو روز هم هست پی پی نکردی. ای بی انصاف اگه این جوری پیش بری مامان تا چند روز دیگه بیشتر زنده نمیمونه ها. ولی من بازم چشم براه جیش و پی پی تو هستم.
راستی تو این چند روزی که بابا نیست بابا بزرگ و مامان بزرگ و مادر جون خیلی دارن برات زحمت میکشن اگه اونا نبودند من هیچ کاری نمیتونستم بکنم. الهی زودی بزرگ شی و جبران کنی.
امروز هم وزنت شده ۶.۱۵۰ .
راستی بابا جون گفت یه پلاک ان یکاد برات خریده تا از چشم بد دور بمونی.
خیلی دوستت دارم. الهی زود زود خوف بشی گل پسرم.
نوشته شده توسط مامان آروین در یکشنبه 14 مهر1387 ساعت 7:59 PM موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط مامان آروین در شنبه 13 مهر1387 ساعت 10:1 PM موضوع | لینک ثابت
بعد از افطار من و بابایی و مامان بزرگ با دوست بابایی آقای وکیلی و لیلاو علیرضا و مامانش رفتیم طرقبه که شام بخوریم. شام خداحافظی.
جاتون خالی خیلی خوش گذشت.رفتیم رستوران گنجعلی خان همون رستورانی که وقتی تو شکم مامان بودم با مادر جون اومده بودیم. بازم دیزی و کباب. ولی من چی ؟ شیر خوشمزه خشک خوردم و خوابیدم.
امشب آخرین شب سکونت من در خوابگاه و مشهد است. انشالله دفعه های بعد به نام زایر امام رضا میام مشهد.
مامانم میگه تو این پنج سال تجربه های زیادی بدست آورده. خوب و بد گذشت. الانم هنوز نرفته دلش برای مشهد تنگ شده. منم میگم مامان جون انشالله امام رضا بازم ما رو مشهد دعوت میکنه ناراحت نباش.
خوب برم یکم بخوابم چون خیلی خسته هستم .
نوشته شده توسط مامان آروین در پنجشنبه 4 مهر1387 ساعت 1:52 AM موضوع | لینک ثابت
بعداز چندین روز که اینترنت خونمون قطع بود امروز اومدم از این چند روز بگم.
اول: یک سری دونه همه جای بدنم زده بود که شده بودم مثل دون دون. بابا مامان چقدر ناراحت من بودند. تازش تب هم داشتم طوری که بابا جون منو پاشویه میکرد تا تبم قطع بشه. یکی میگفت حساسیته یکی میگفت سرخکه یکی میگفت گرمیه. دیگه دیونه شده بودم ولی هر چی بود بعد از پنج روز خوب شد. هنوز که هنوزه مامان میگه سرخک بوده. اگه بابا جون اجازه بده بعدا عکسش رو میزارم.
دوم: اولین اصلاح موهای سرم رو تو حرم امام رضا کردم. مامان و بابا قیچی آورده بودند تو حرم و اولین قیچی رو اونجا زدند به موهای من. دستشون درد نکنه. مامان یکم موهامو خراب کرد و بابا هم هی سرش نق میزد که چرا موهای پسرم رو خراب کردی؟
سوم: چهل روزگی منم به خیر و خوشی گذشت. ولی مامانم منو نبرد حموم چله. اونا هر روز منو حموم میبرند ولی حمومی به این نام نبردند.
چهارم: با دوستای مشهدیم (مانی، پیمان، امیررضا، آراد و ...) قرار گذاشتیم و رفتیم همدیگه رو دیدیم. جاتون خالی، خیلی خوش گذشت.
پنجم: تولد بابا جونم بود. منو مامان با هم رفتیم براش کیک و شمع خریدیم. تازه مامان یه روبان به من زد و کادو داد به بابا جون. این مامانم چه کارا که نمیکنه.
ششم: من مُردم از سفر. دوباره باید کوله بارمون رو جمع کنیم بریم شیراز.
هفتم: شیرین کاری های من روز به روز برا مامان بابا بیشتر میشه. راستی من به بابایی نگاه میکنم. براش میخندم. باهاش حرف میزنم تا از من دلگیر نباشه و فکر نکنه دوستش ندارم.
هشتم: از روزی که این مامان بزرگ اومده خونه ما کمک کنه برای اسباب کشی، این بی انصاف ها پاهای منو میبندند، همونی که میگن قنداق. بنظر شما اگه من این کار رو با اونا بکنم عکس العملشون چیه؟؟؟؟؟؟!!
نوشته شده توسط مامان آروین در یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت 6:6 PM موضوع | لینک ثابت
الان اومدم یه چیز بگم و برم. از صبح که بیدار شدم اولین شیرین کاری هامو برا مامان انجام دادم
.نگاه های عمیق. صداهای قشنگ. دست و پا زدن. مامان با هر بار دیدن من ذوق میکرد
و صدای باباجون میزد. باباجون هم میگفت چرا این پسری اون جور که به تو نگاه میکنه به من نگاه نمیکنه
.باباجون ناراحت نباش چرا گریه میکنی چند روز دیگه اصلا ولت نمیکنم
.
نوشته شده توسط مامان آروین در جمعه 15 شهریور1387 ساعت 9:58 AM موضوع | لینک ثابت
۱۲ شهریور مصادف است با یک ماهگی من
وزنم: ۵ کیلو شده ماشالله
عزیرم آروین جون چقدر این یک ماه زود گذشت. درسته روزای سختی رو گذروندیم ولی هر بار که چشم من و بابا به تو میافته همه خستگی ها از یادمون میره
.امروز که یک ماهه شدی سرمای بدی خوردی طوری که گلوت به شدت درد میکنه. ما که خیلی ناراحتیم
. ببخشید مامان جون از غفلت من بوده که تو سرما خوردی
.
از دیروز هم هر موقع شیر مامان رو میخوری میاری بالا. چرا مگه دوست نداری؟
مادر جون هم خیلی نگران تو شده. آخه همه میدونستن که تو پسر خوب و آرومی بودی و حالا که میبینند تو بدآرومی میکنی ناراحت میشن
.
عزیز مامان و بابا، الهی ۱۲۰ ساله و عاقبت بخیر بشی. آمین
نوشته شده توسط مامان آروین در سه شنبه 12 شهریور1387 ساعت 11:52 AM موضوع | لینک ثابت
مخلصتم بابا جون
فقط میتونم بگم خیلی دوستت دارم امیدوارم بتونم شب زنده داریها و خستگی هایی که بخاطر من میکشی رو بعدا جبران کنم که تو تکی.
نوشته شده توسط مامان آروین در یکشنبه 10 شهریور1387 ساعت 2:37 PM موضوع | لینک ثابت
دیشب بابا بزرگ اومده بود منو ببینه. به مامان میگفت بچه به این خوبی و آرومی تا حالا ندیده.ولی در عوض دیشب من خیلی اذیت مامان و بابا کردم برعکس هر شب که اونا منو بزور از خواب بیدار میکردند شیر بخورم خودم بلند میشدم و شیر میخواستم. و بعدش هم استفراغ میکردم. مامان که داشت از ترس سکته میکرد و همش میگفت الهی مامانت بمیره. مامانم خیلی ترسو تشریف داره. ولی اینو بگم که همه کارای منو باباجونم میکنه. اون خیلی بابای خوبیه بخدا.
صبح مامان و بابا منو بردند دکتر و اون بعد از معاینه من گفت که سرما خوردم و کلی دارو داد. تازش گفت شیر خشک پاکتی هومانا اصلا به من ندن. راستی وزنه من ۵ کیلو شده. مامانم میگه که من چشم خوردم. این چشم خوردن دیگه چیههههههه.
نوشته شده توسط مامان آروین در یکشنبه 10 شهریور1387 ساعت 2:17 PM موضوع | لینک ثابت
تو روزای اولی که من اومدم هیچی غذا بهم نرسید و منم شب دوم غش کردم دیگه جون نداشتم بابایی نصفه شب بلند شده بود بالا سرم و هر کاری کرد من بیدار نشدم تازش تبم داشتم. مامان هم که جون نداشت اون بر افتاده بود بابایی ترسیده بود زود صدای مامان زد و منو با خاله فاطمه بردند بیمارستان. اونجا اون خانمه منو گرفت زیر شیر آبی بی انصاف همه لباسامو خیس کرد بعدش هم به مامانینا گفت این بچه قندش افتاده و مامان رو کلی دعوا کرد که چه بلایی سر این بچه اوردی؟ مگه ما به شما اموزش ندادیم چطوری بچه رو شیر بدید؟ بی زبون مامانی خودش داشت میمرد همین جور داشت برای من گریه میکرد. زودی به من شیر خشک دادند از همون جا من شیر خشکی شدم چون مامان بابا میترسند من دوباره از کمبود شیر از حال برم. بعد از شیر خوردن یکم حالم بهتر شد و برای مامان یکم تکون خوردم که نترسه. طفلی بابا اونقدر ناراحت بود که یواشکی گریه میکرد تا مامان نفهمه ولی من وروجک میفهمیدم. خیلی دوستتون دارم باباجون و مامانی.دکتر برای من ازمایش خون هم نوشت که مامان میگفت نمیخواد انجامش بدیم.
روز چهارم که بابا و مامان بزرگ منو بردند ازمایش غربالگری از اون برم منو بردند ازمایشگاه تا اون ازمایش خون رو که قبلا گفته بودم انجام بدند وای که هچکس بلد نبود خون منو بگیره جز یه اقایی. وقتی اومد خون بگیره من خیلی گریه میکردم بی زبون بابا زود رفت پایین و از داروخانه برای من پستونک دهنی گرفت.(اینم ماجرای پستونک) وای که چقدر خون از من گرفتند بابا داشت دیونه میشد. خوب که مامان همراهمون نبود وگرنه اونجا رو اب میبرد.
روز پنجم هم ناف بنده افتاد چطوری؟ مامان بزرگ و مادری منو بردند حمام ولی با کلی مخالفت مامان. وقتی از حمام اومدم بیرون مامان داشت لباسمو میکرد تنم که یه دفعه به مادر گفت کو نافش؟ اونا کلی خندیدند و گفتند که تو حمام افتاد. مامان زود زنگ زد به بابا خبر افتادن ناف منو بده چون بابایی رفته بود برای من شناسنامه بگیره ولی نشد. اولش بابایی ترسید ولی بعدش کلی خوشحال شد.
روز یازدهم هم بابایی بالاخره برای من شناسنامه گرفت. اخرش اسم من بعد از کلی مشکلات شد آقا محمد آروین.
نوشته شده توسط مامان آروین در جمعه 8 شهریور1387 ساعت 12:47 PM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

این وبلاگ رو با یاد خدا شروع و تقدیم میکنم به او که خداوند به ما هدیه داد (کودک عزیزم آروین که در شنبه 12 مرداد 87 ساعت 21.55 دقیقه بالهای سفیدش را بسوی این دنیا باز کرد).
امیدوارم تا روزی که کودکم خود توان نوشتن داشته باشد بتوانم ادامه دهم.
من تنها مینویسم از زبان او.
فهرست اصلی
دوستان
نی نی های مردادی
خاله کیانا
خاله مرضیه
خاله شیوا
خاله کتایون
خاله تیستو
خاله صنم
خاله میتی
مبین کوچولو
ترانه های کودکانه
عمو پورنگ
خاله الناز
lمامان نی نی ناز
خاطرات زایمان
میترا
کودک من
مارتیا دوست داشتنی
خاطرات یک مرد کوچک
آرین و مامانی
آرادپسر گل مامان
نینی وارد میشود
بردیا عسل
مامی وروجک
مانی طلا خانومی
خاله عالیه و داش حسین
ارین و خاله بهار
نیلوفر و خاله میترا
مسافر کوجولوی من( خاله روشنک)
lمهدی و مامان نینی
Dr.soltanzadeh
زهرا کودکانه
اهورا(آریا)
طاها کوچولو و ننه طاها
امیر علی و خاله باران
سامی و خاله سحر
عمو باربد.....دائی بهنام.....
کلبه کوچولوی زهرا
مانی ورزشکار و مامان رزی
دوست خوبم کاملیا جون
خاله تارا و آراد جون
خاله ففر
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
طراح قالب
POWERED BY